جايگاه فقه حكومتي و علوم انساني اسلامي در منظومة علم ديني

عباسعلي مشكاني سبزواري * / مريم حسن‌پور**
چكيده
علم ديني، دسترسي بشر به عالم تكوين و تشريع الهي براي رسيدن به سعادت فردي، اجتماعي، تمدني، دنيوي و اخروي است. فقه حكومتي نيز متكفّل استكشاف و ارائة بُعد تشريعي كنش‌هاي متدينين است و از اين منظر در منظومة علم ديني، نقش بسزايي ايفا مي‌كند. علوم انساني اسلامي نيز به‌عنوان مددكار فقه حكومتي در كنار الهيات و علوم طبيعي، مواد و موضوع استنباط بايدها و نبايدهاي كنشگران از سوي فقه حكومتي را فراهم مي‌آورد. همچنين علوم انساني اسلامي مسئول پياده‌سازي بايدها و نبايدهاي ارائه‌شده از سوي فقه حكومتي و سنجش وضعيت موجود با شاخص‌هاي ارائه‌شده از همان ناحيه است تا كنش‌هاي كنشگران و زمينه‌هاي كنش آنها را به وضعيت مطلوب برساند. از طريق اين نگاه، تقسيم‌بندي نويني در حوزة علوم پيشنهاد مي‌شود كه انفكاك بين علوم انساني و فقه حكومتي از بين مي‌رود.
كليدواژگان: علم ديني، علوم انساني اسلامي، علوم اجتماعي، فقه حكومتي، منطق كشف علوم.
* دكتري فقه سياسي دانشگاه باقر العلوم عليه‌السلام.
** دانشجوي دكتري فلسفه اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد.

مقدمه
لزوم توليد علم ديني و نيز نقدها و نقب‌هايي كه بر علوم انساني كنوني وجود دارد، انديشه‌وران را به اين انديشه واداشته است كه چگونه مي‌توان علوم انساني اسلامي را فراهم آورد. همچنين توجه به فقه كنوني و نارسايي‌هاي آن و لزوم پرداختن به فقه حكومتي، به‌عنوان نظريه‌هاي نوين و مبتني بر مباني شريعت، دامنة بحث‌ها را بيشتر مي‌گستراند. آيا با وجود فقه حكومتي، نيازي به توليد علوم انساني اسلامي وجود دارد؟ در اين ميان، تعدد و گوناگوني انظار، مانع از رصد ادبيّات مشترك در اين زمينه است.
توليد ادبيات جديد پيرامون علوم انساني، به‌گونه‌اي‌كه با مباني متافيزيكي ما همخواني و هم‌آوايي داشته باشد، از مهم‌ترين و مقدماتي‌ترين امور است؛ ادبياتي كه مدتي است خود را با مباني و مبادي ديني هم‌آغوش ساخته است و مي‌توان آن را در سخنان بزرگاني چون آيت‌الله خامنه‌اي، آيت‌الله جوادي آملي، آيت‌الله مصباح يزدي و حجت‌الاسلام والمسلمين پارسانيا مشاهده كرد.
در اين نوشتار تلاش بر اين است كه با توجه به اين هم‌آوايي و بدون تلاش جهت نام‌گذاري‌هاي جديد، بامسمّا و شكيل، اصل مطلب به‌گونه‌اي نوين ارائه شود و جايگاه هر كدام از اين علوم در منظومة علم ديني روشن گردد.
پرواضح است كه نظرية ارائه‌شده ‌در اين پژوهش، در بدو شكل‌گيري است و در فرايند مستمر نظريه‌پردازي اصلاحي، و با توجه به نگاه اساتيد فن، مي‌تواند نضج يافته و به بارگاه نظريه‌اي كمتر معيوب بار يابد. همچنين نام‌گذاري‌ها و جايگاه علوم موضوع‌محور نيز از فرايند نظريه‌پردازانة اصلاحي بي‌نياز نيست و در ضمن آن مي‌تواند به وضوح بيشتر و نيز تقسيم‌بندي غني‌تري دست يابد.
اينك با چينش مقدماتي كه مستقيم يا باواسطه در روشن شدن محل بحث ضروري به‌نظر مي‌رسند، به اصل بحث نزديك مي‌شويم.
1. علم
نگاه به علم، گسترة عظيمي از نگاشته‌ها دربارة علم و تاريخ آن را به خود اختصاص داده، و تلقي‌هاي گوناگون، گسترة علوم را ضيق كرده يا گسترانده است. علم، در حقيقت همان كشف حقايق موجود در عالم است كه به عنايتي از سوي خداوند نصيب انسان مي‌شود (ر.ك: جوادي آملي، 1387: 134-136). اين معناي از علم، علوم حضوري و حصولي را بتمامه دربرمي‌گيرد؛ اما با معاني جديدي كه بر اساس معرفت‌شناسي‌ها و هستي‌شناسي‌هاي گوناگون به‌وجود آمده، گسترة علوم روزبه‌روز ضيق‌تر شده است.
دمپي‌ير دربارة واژه علم مي‌نويسد:
واژة لاتين scientia از scire (به‌انگليسي science) به‌عنوان اصطلاحي كوتاه‌شده براي علوم طبيعي به‌كار مي‌رود؛ هرچند نزديك‌ترين معادل آن در آلماني wissensch، هنوز هم نه‌تنها همة مطالعات منظمي را كه ما علم مي‌ناميم دربرمي‌گيرد، بلكه مطالعات منظم تاريخ، فقه‌اللغه يا فلسفه را نيز شامل مي‌شود. بنابراين، علم را مي‌توان به دانش مرتب دربارة پديده‌هاي طبيعي و بررسي منطقي روابط ميان مفاهيمي كه اين پديده‌ها به‌كمك آنها مي‌شود، تعريف كرد (دمپي ير، 1379: 1).
راسل نيز معناي علم را به وادي استيلا بر طبيعت مي‌راند و حقيقت‌جويي را كارايي علم نمي‌پندارد:
علم، چنانچه واژة آن مي‌رساند، مقدمتاً نوعي معرفت است و به‌اصطلاح چنان معرفتي است كه به‌وسيلة ربط دادن چند فاكت جزئي، درصدد كشف قانون‌هاي كلي است. بااين‌حال، به‌تدريج جنبة معرفتي علم تحت‌الشعاع جنبة ديگر آن ـ‌كه به كسب قدرت در برابر طبيعت نظر داردـ قرار مي‌گيرد؛ و از آنجاست كه علم در مقايسه با هنر، ارزش اجتماعي بيشتري كسب مي‌كند؛ زيرا به ما قدرت مي‌دهد تا در طبيعت تصرف كنيم؛ ولي از لحاظ حقيقت‌جويي، با هنر برابر است و نسبت‌به آن امتيازي ندارد (راسل، 1360: 30).
به‌صورت كلي مي‌توان گفت:
روشنگري مدرن در دو قرن هفدهم و هجدهم، با نوعي از راسيوناليسم و عقل‌گرايي قرين بود؛ و حضور و نفوذ عقل‌گرايي مانع از اين مي‌شد كه علم در معناي تجربي و آزمون‌پذير آن محدود و مقيد شود. دكارت، اسپينوزا، لايپنيتس، از جمله فيلسوفان عقل‌گرايي بودند كه تحقيقات و تتبعات خود را غيرعلمي نمي‌دانستند (پارسانيا، 1389: 23).
چالمرز با بررسي انبوهي از معاني و تعاريفي كه دربارة علم وجود دارد، چنين جمع‌بندي كرده است:
معرفت علمي، معرفتي اثبات‌شده است. نظريه‌هاي علمي به‌شيوه‌اي دقيق از يافته‌هاي تجربي كه با مشاهده و آزمايش به‌دست آمده‌اند، اخذ مي‌شوند. علم بر آنچه مي‌توان ديد، شنيد و لمس كرد و امثال اينها، بنا شده است. عقايد و سليقه‌هاي شخصي و تخيلات نظري، هيچ جايي در علم ندارند. علم، عيني است. معرفت علمي، معرفت قابل اطميناني است؛ زيرا به‌طور عيني اثبات شده است. به‌نظر من، اين‌گونه اظهارات، تلقي متداول معاصر از معرفت علمي است (چالمرز، 1379: 13).
ازاين‌روست كه در زمان كنوني، هنگامي كه سخن از علم به‌ميان مي‌آيد، علمي مدنظر است با بار معنايي و مفهومي جديد، كه بر يك روش پوزيتويستي متكي است و در آن، اساساً عوامل متافيزيكي و مبادي فلسفي، در تبيين پديده‌ها حضور فعال ندارند. در نگاه پوزيتويستي منطقي، گزاره‌هاي فلسفي و قضاياي متافيزيكي و ديني، بي‌معنا تلقي مي‌شوند. همين امر شكافي عميق ميان علم مدرن و دين، و همچنين ميان علم جديد و علم سنتي در تمدن‌هاي گذشتة غربي ايجاد مي‌كند (ر.ك: خاكي قراملكي، 1390: 296).
علم پيش از قرن نوزدهم، معرفت‌هاي غيرتجربي و قياسي را نيز شامل مي‌شد و دليل استعمال كلمة علم در اين معنا، سيطرة آمپريسيسم و حس‌گرايي، و همچنين غلبة رويكرد دنيوي و اين‌جهانيِ بشر به عالم بود (پارسانيا، 1389: 23).
آنچه از قرن نوزدهم به بعد رخ داده، تغيير مبناي علم بود؛ به اين بيان كه به‌دليل غلبة معرفت‌شناسي آمپريسيستي، علم حسي به‌عنوان تنها راه شناخت و ارتباط انسان با جهان خارج معرفي شد. بديهي است كه اگر حس، تنها راه شناخت جهان واقع باشد، معرفت علمي ـ‌يعني معرفتي كه عهده‌دار شناخت واقع است‌ـ معرفتي خواهد بود كه از طريق حس به‌دست آيد يا دست‌كم از طريق حس قابل اثبات يا ابطال باشد يا آنكه از اين طريق بتوان آن را تأييد كرد (همان، به‌نقل از آيرز، 1936 و 1955).
معناي پوزتيويستي علم در نيمة دوم قرن نوزدهم و نيمة نخست قرن بيستم، به اوج اقتدار تاريخي خود رسيد. در قرن نوزدهم، اگوست كنت نمايندة برجستة تفكر پوزتيويستي، تاريخ بشري را به‌لحاظ معرفتي به سه دورة رباني و تئولوژيك، فلسفي، و سرانجام دوران تفكر علمي تقسيم مي‌كرد. از نظر او، معرفت علمي جايگزين معرفت ديني و فلسفي شده است. به‌نظر او و غالب كساني كه در آن زمان علم را در معناي جديد آن به‌كار مي‌بردند، اين نوع از معرفت، كاركردهاي دو نوع معرفت فلسفي و ديني را مي‌توانست داشته باشد. از نظر آنها، معرفت ديني و فلسفي به‌لحاظ تاريخي نقش مقدماتي براي شكل‌گيري و پديد آمدن معرفت علمي داشته‌اند و با آمدن اين نوع از معرفت، نيازي به معارف پيشين نيست. به‌نظر كنت، معرفت علمي به‌حسب ذات خود، مستقل از معرفت ديني و فلسفي است و با رشد معرفت علمي، معرفت‌هاي پيشين زائل و نابود خواهند شد (همان، 25؛ به‌نقل از آرون، 1364: 83-148).
از دهة پاياني قرن نوزدهم، معرفت علمي همچنان حلقة مستقلي است و هرگونه فعاليت ذهني و علمي كه فراتر از حسي و مشاهده باشد، بايد به دامان آزمون‌هاي تجربي بازگردد و در حلقة علم قرار گيرد (همان: 26). تنقيح علم ازگزاره‌هاي متافيزيكي نيز بخش ديگري از فعاليت‌هاي مورد توجه در نيمة اول قرن بيستم بود. در اين برهه، پوزتيويست‌هاي منطقي در حلقة وين با تفكيك گزاره‌هاي علمي از گزاره‌هاي متافيزيكي، گزاره‌هاي اخير را مهمل و بي‌معنا معرفي كردند. خصلت ابزاري دانش و علم تجربي، از اين پس بيشتر مورد توجه قرار گرفت؛ چندان كه به‌تدريج اين خصلت جايگزين ويژگي اصلي آن، يعني كاشفيت و شناخت جهان خارج شد (همان: 27).
در مقابل ايشان، فرانكفورتي‌هاي نئوماركسيست نظرياتي مبتني بر دخالت هنجارها و ارزش‌هاي اجتماعي و فرهنگي در ساختار دروني معرفت علمي، ارائه مي‌دادند. با ترديدي كه دربارة بي‌معنا بودن گزاره‌هاي فلسفي در حلقة وين شكل گرفته بود، ويتگنشتاين دوم از متافيزيك به‌عنوان يك بازي مستقل ياد كرد. فلسفة علم نيز رهيافت همين مباحث است. نظرية پارادايم‌هاي علمي كوهن، استخوان‌بندي علم لاكاتوش، و ضدروش فايرابند، پس از اين به عرصة نظريه‌هاي مربوط به علم وارد شدند.
بالاخره در نقادي‌هايي كه كارل پوپر نسبت‌به پوزتيويست‌هاي منطقي انجام داد، اين نكته را روشن ساخت كه آزمون حسي هرگز به اثبات يك فرضية علمي نمي‌پردازد. بنابراين علم با هيچ آزموني، معرفت و شناخت يقيني به ما نمي‌دهد. پوپر بر اين گمان بود كه روش علمي نهايتاً مي‌تواند فرضيه‌هاي علمي را در صورت ناصواب بودن، ابطال كند. او از اين طريق مي‌كوشيد تا استقلال معرفت علمي را از ديگر حوزه‌هاي معرفتي حفظ كند (ر.ك: همان: 31).
دوران مدرن، بالاخره به ضعف‌ها و كمبودهاي جبران‌ناشدني علم حسي پي برد و مرجعيت اين علم در كشف واقع، دچار ابهام شد. مهم‌ترين مسئله در اين هنگام، روشن شدن وابستگي دانش حسي و تجربي به ديگر حوزه‌هاي معرفتي بود. اين وابستگي، ارزش جهان‌شناختي علم و دانش حسي را نيز زير سؤال برد. فيلسوفان پست‌مدرن در انكار ارزش معرفتي علم مدرن و در افول روشنگري، كه خصيصة اصلي مدرنيته بود، هم‌داستان‌ شدند. ليوتار «اساطير»، دريدا «متافيزيك»، ميشل فوكو با تأثيرپذيري از نيچه «اقتدار اجتماعي»، و گادامر با تأثيرپذيري از هيدگر «سنت» را عامل تعيين‌كننده و اصلي در شكل‌گيري معرفت علمي مي‌دانند. اين نگاه به‌شدت به آموزه‌هاي پلوراليستي و نسبي‌گرايي دامن زد (ر.ك: همان: 33).
2. علم ديني
دربارة علم ديني و گسترة آن، مباحث فراواني بين انديشمندان اسلامي وجود داشته است. اين نگاه‌ها بيشتر، از مباني دين‌شناختي نشئت مي‌گيرد. نگاه‌هاي حداقلي، حداكثري و ميانه به دين و گسترة آن، گستردگي علم ديني و تعريف آن را نيز روشن مي‌سازد. در اين كمينه، به برخي از نظريات به‌صورت گذرا اشاره مي‌شود.
آيت‌الله جوادي آملي با توجه به اينكه در دين‌شناسي قائل به نگاه حداكثري به دين هستند، دراين‌باره نيز نگاه حداكثري دارند: «علم اگر علم باشد، نه وهم و خيال و فرضية محض، هرگز غيراسلامي نمي‌شود. علمي كه اوراق كتاب تكوين الهي را ورق مي‌زند و پرده از اسرار و رموز آن برمي‌دارد، به‌ناچار اسلامي و ديني است و معنا ندارد كه آن را به ديني و غيرديني، و اسلامي و غيراسلامي تقسيم كنيم» (جوادي آملي، 1387: 143).
البته اين نگاه ايشان، تنها در حوزة علوم توصيفي است و علوم دستوري و هنجاري را دربرنمي‌گيرد. لازم به ذكر است برخي از علوم دستوري و هنجاري، مانند فقه و اخلاق، مورد مناقشه نيست و لذا كمتر در تعاريف بدان اشاره مي‌شود.
آيت‌الله جوادي آملي نگاه ناقص ديگري را نيز تصوير مي‌كنند و به نقد آن مي‌پردازند:
ايمان و كفرِ عالِم و مفسر، در اصل فهم كتاب تكوين و اصل علم و به كتاب تشريع تأثير نمي‌گذارد و علم را اسلامي و غيراسلامي نمي‌كند؛ چنان‌كه فهم قرآن، اسلامي و غيراسلامي نمي‌شود... البته در رشد فهم و درست‌تر و عميق‌تر فهميدن، مؤثر است... مراتبي از فهم و علم به كتاب و سنت، براي ملحد و غيرمؤمن نيز حاصل مي‌شود؛ اما مراتب برتر فهم و نيل به معارف برين ديني، تنها در ساية تقوا به‌دست مي‌آيد (همو: 146).
حجت‌الاسلام دكتر خسروپناه در يك تعريف، علم ديني را بر اساس منبع و روش آن تعريف مي‌كند:
علوم ديني... علومي [هستند] مبتني بر متن ديني، ‌كه همان قرآن و روايات است. البته در علوم ديني و اسلامي، از عقل و گاهي از تجربه هم استفاده مي‌شود؛ ولي سنخ علوم ديني با علوم حكمي و علوم تجربي متفاوت است. از لحاظ رويكردشناسي و روش‌شناسي، اين دو، تافتة جدابافته‌اي هستند... علوم ديني و علوم اسلامي هم مبتني بر روش نقلي و ديني، و در كل، متن‌محورند (خسروپناه، 1390: 26).
از ديگر كساني كه در تعريف علم ديني، نگاه حداكثري دارند و علم ديني را مشتمل بر راه سعادت انساني معرفي مي‌كنند، دكتر گلشني است. از نظر ايشان، محدود كردن علم اسلامي به معارف خاص ديني، بسيار تنگ‌نظرانه است و با قرآن و سنت اسلامي مطابقت ندارد. ايشان در اين زمينه به سخني از شهيد مطهري استناد مي‌كنند كه: «جامعيت و خاتميت اسلام اقتضا مي‌كند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعة اسلامي لازم و ضروري است، علم ديني بخوانيم» (همو، 1376: 85). ضمن اينكه از نظر دكتر گلشني، تعابير ديگر نيز منظور اصلي از علم ديني را نمي‌رسانند؛ بلكه بايد گفت، علم ديني از دو لحاظ قابل طرح است:
ـ پيش‌فرض‌هاي متافيزيكي علم مي‌تواند متأثر از جهان‌بيني ديني باشد.
ـ بينش ديني در جهت‌گيري‌هاي كاربردي علم مؤثر است (همان: 158).
علم اسلامي، علمي است كه با اصول، معيارها و اهداف وحي اسلامي تطابق دارد و به آن متعهد است. معرفت‌شناسي اسلامي، كل‌نگر است و معرفت ديني و معرفت علمي را از هم جدا نمي‌كند. هدف اصلي علم اسلامي، كشاندن انسان به‌سوي خداوند خالق و نگه‌دارندة جهان، و ارائة صفات اوست (علم، قدرت و ...)، و از آن انتظار مي‌رود كه يكپارچگي طبيعت، و در نتيجه وحدت خالق آن را نشان دهد. انديشة وحدت خداوند (توحيد)، اصل بنيادي اسلام است و همة ايده‌هاي ديگر را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد (گلشني، 1377: 86).
برخي نيز بر اين باورند كه منظور از علم ديني و توليد علم ديني در مباحث اين‌چنيني، علوم انساني ديني است:
در تعبير علم ديني، واژة علم را با دو قيد به‌كار مي‌بريم: نخست اينكه علم تجربي مورد نظر است، نه علم به‌مفهوم اعم كلمه؛ و ديگر اينكه از علوم تجربي، تنها علوم تجربي انساني در كانون بحث قرار دارد. بنابراين در به‌كارگيري تعبير علم ديني به مورادي چون روان‌شناسي اسلامي يا جامعه‌شناسي اسلامي نظر داريم (خسروباقري، 1382: 180).
بر اساس اين نظريه، بايد با پيش‌فرض‌هاي موجود در دين نسبت‌به علم و انسان، به‌سراغ تجربه‌هاي بشري رفت و از اين گذرگاه علم ديني را توليد كرد. علم ديني همچون هر علم ديگري، بايد در پرتو قدرت الهام‌بخشي پيش‌فرض‌هاي خاص خود، از سويي، و گيرودار تلاش تجربي از سوي ديگر، تكوين يابد (همان: 250).
2-1. نظرية مختار
توجه به هويت فرهنگي دانش مدرن، امكان حركت معكوسي را فراهم مي‌آورد و آن، بازسازي معرفت علمي بر اساس مباني، اصول يا متافيزيك ديني است (جوادي آملي، 1386). در اين رويكرد، به‌جاي رجوع و بازخواني مجدد تئوري‌هاي غربي، به بازخواني علم و فرهنگ اسلامي و لايه‌هاي عميق اين معرفت، نظير فلسفه، كلام و عرفان پرداخته مي‌شود تا از اين طريق، معرفت علمي جديد در يك تحول ساختاري بازسازي شود؛ و البته رهاورد اين حركت جديد، پيدايش علمي نوين خواهد بود. علم و دانشي كه بر اساس متافيزيك و هستي‌شناسي ديني شكل مي‌گيرد و از منابع معرفتي فرهنگ و تمدن اسلامي بهره مي‌برد، بدون شك علمي قدسي و متعالي است.
اين علم به‌جاي آنكه همة هستي را به افق طبيعت و امور حسي و آزمون‌پذير تقليل دهد، طبيعت و امور حسي و تجربي را در ذيل اصول ديني يا عقلي خود تعالي مي‌بخشد و به‌صورت آيات و نشانه‌هاي الهي بازخواني مي‌كند. اين از سويي است؛ و از ديگر سو، بازبيني در علوم مسلماً ديني كنوني است؛ علومي چون فلسفه، كلام، عرفان، فقه و اخلاق، بايست در اين تقسيم‌بندي جايگاه ويژة خود را بيابند، كه ماحصل اين نگاشته خواهد بود.
2-2. منطق كشف علم ديني
علم ديني و مقدس، در صورتي امكان پيدا مي‌كند، كه نقد خود را از محدودة تعريف پوزتيويستي علم خارج كند و مفروضات يا بنيان‌هاي پنهان انديشه‌هاي پست‌مدرن را نيز به‌چالش كشد. منحصر دانستن علم به تعريف مقبولي كه همة عمر آن به دو سده نمي‌رسد و نقد اين معناي از علم، راهگشا نيست. پيش از هر چيز بايد اين انحصار درهم شكسته شود و حقيقت علم در لايه‌هاي عميق‌تري كه معناي تجربي و پوزتيويستي آن بر آنها بنيان نهاده شده است، جست‌وجو شود.
متفكرين دنياي اسلام، از ديرباز از سنگرهاي عقلاني و وحياني علم نيز دفاع كرده و بر اين اساس زمينه‌هاي تكوين علم تجربي و حسي را نيز هموار ساخته‌اند. پذيرش وحي و مرجعيت علمي آن موجب شده است تا در حاشية وحي، نوعي از نقل كه مبتني بر وحي است نيز به حوزة عقلانيت اسلامي وارد شود و بخش گسترده‌اي از دانش‌هاي نقلي را پديد آورد؛ بدون آنكه در هويت علمي اين دسته از معارف نيز ترديد شود. بر اين اساس بايد به اين نكته توجه كرد كه منطق كشف علم در علم ديني اسلامي، منطقي است مبتني بر وحي و شهود، عقل، حس و تجربه.
البته بايسته است به اين نكته توجه شود كه هر كدام از اينها منطق كشف علم خاصي هستند يا اينكه به‌صورت ترتبي، علمي خاص را مورد كشف قرار مي‌دهند. همچنين در برخي از علوم، منطق مورد نظر، منطقي كاملاً تلفيقي و توأمان است. با تقسيم‌بندي‌اي كه در اين نوشتار ارائه مي‌شود، هر كدام از علوم، منطق كشف خاص خود را خواهند داشت كه با توجه به برهاني بودن و نياز داشتن به برهان يا ابزاري بودن و نياز داشتن به اطمينان و معذريت، منطقي فراروي خود خواهند گسترد. اين مهم در مقالي ديگر بحث خواهد شد.
3. علوم انساني
3-1. چيستي
دربارة چيستي علوم انساني مباحث فراواني وجود دارد. برخي بر اساس موضوع بدان پرداخته‌اند و برخي بر اساس روش به تعريف آن همت گماشته‌اند. بر اساس موضوع، مورد مطالعه بودن انسان در اين علوم را وجه تسمية آن دانسته‌اند: «معارفي است كه موضوع تحقيق آنها، فعاليت‌هاي مختلف بشر، يعني فعاليت‌هايي است كه متضمن روابط افراد بشر با يكديگر و روابط اين افراد با اشيا و نيز آثار و نهادها و مناسبات ناشي از اينهاست» (ژولين فروند، نظريه‌هاي مربوط به علوم انساني: 3).
بر اساس اين تعاريف، موضوع مشترك علوم انساني، كنش انساني است. علوم انساني دربارة كنش‌هاي انساني و آثار و پيامدهاي آنها بحث مي‌كنند. علوم انساني را مي‌توان به دانش‌هايي تعريف كرد كه دربارة كنش‌هاي انساني و احكام، آثار و پيامد‌هاي آنها بحث مي‌كنند. به بيان ديگر، علوم انساني را مي‌توان علم به موجوداتي دانست كه با اراده و آگاهي انسان تحقق مي‌يابند؛ مثل علم اخلاق يا حقوق. علوم انساني دربارة فعاليت‌هاي غيرارادي انسان‌ها بحث نمي‌كنند. طبق اين تعريف از علوم انساني، فلسفه به‌معناي متافيزيك، از زمرة علوم انساني خارج مي‌شود.
علوم انساني، معرفت ناظر به انسان در آيينة ذهن، زبان، رفتار و نهادها و ساختارهاي اجتماعي مصنوع اوست (درآمدي بر علوم انساني انتقادي، به‌اهتمام مسعود آريايي‌نيا، مقدمه: 3). موضوع علوم انساني، چيزهايي است كه انسان آنها را ساخته يا آثاري است كه آنها را خلق كرده است. غايتش فهم و توصيف مصنوعات انساني، و به‌لحاظ روش، تفهمي است.
برخي از انديشمندان به‌منظور روشن شدن نسبت علوم انساني با علوم اسلامي، به برخي از تعاريف اشاره كرده‌اند كه بر اساس روش علوم، محل بحث را روشن‌تر مي‌كند:
گاهي منظور از علوم انساني، هر دانشي است كه پيرامون انسان بحث مي‌كند و از هر روشي استفاده مي‌كند تا به استنتاج برسد. از اين منظر، بخش مهمي از علوم اسلامي به علوم انساني اختصاص دارد. براي مثال، دانش فقه اخلاق و ساير مباحثي كه از قرآن و سنت استخراج مي‌شود، دربارة انسان است و بايدها و نبايدهاي فقهي و اخلاقي انسان را مشخص كرده است؛ اما اين مباحث با روش نقلي مطرح مي‌شود. از طرف ديگر، برخي مباحث در حوزة كلام و اعتقادات هم وجود دارد كه دربارة صفات و افعال خدا صحبت مي‌كند و در آنجا به انسان گفته مي‌شود كه بايد به اين امور اعتقاد داشته باشد. پس علوم ديني و اسلامي، گاه در مورد اعتقادات انسان سخن مي‌گويد و گاه دربارة افعال فقهي و اخلاقي او. بنابراين، علوم اسلامي... بخشي از علوم انساني است. علوم اسلامي با اين تعريف، به يك معنا زيرمجموعة علوم انساني قرار مي‌گيرد (خسروپناه، 1390: 27).
گاهي مقصود از علوم انساني تعريفي است كه پوزيتويست‌ها مطرح كرده‌اند و آن را دانشي مي‌دانند كه با روش تجربي دربارة انسان بحث مي‌كند. در اين تعريف، علوم انساني به‌معناي انسان‌شناسي تجربي است و از جامعه‌شناسي، روان‌شناسي، مديريت، علوم تربيتي و اقتصاد تجربي شكل مي‌گيرد و زيرمجموعة علوم انساني تجربي مي‌شود... حوزه‌هاي علميه كاري به اين علوم انساني ندارند. مختصر اينكه علوم انساني مورد نظر حوزة علميه، متن‌محورند و اين نوع علوم انساني تجربه‌محورند
رويكرد ديگري كه وجود دارد، نگاه آكادميك و تقسيم‌بندي علوم در دانشگاه‌هاست. بر اين اساس، اگر مقصود، علوم انساني تجربي باشد، نسبت آن با فلسفه و كلام، نسبت بنا به مبناست؛ يعني فلسفه و كلام، هر دو، مبنا براي علوم انساني تجربي مي‌شوند. حال اگر علوم انساني به اين معنا مدنظر باشد كه در آن، هم از علوم حكمي، هم از علوم نقلي و هم از علوم تجربي بحث مي‌شود، در اين صورت، نسبت كلام و فلسفه با علوم انساني، نسبت جزء به كل است؛ يعني علوم انساني، كلي است كه حكمت و كلام، جزء آن است.
3-2. نظريات گوناگون در اسلامي شدن علوم انساني
در اينكه آيا علوم انسانيِ موجود، براي جوامع اسلامي، به‌ويژه جامعة ايراني نافع است يا نه، و در صورت مفيد بودن، اين فايده چه اندازه است، سخنان زيادي هست. بر اساس تعريفي كه از علوم انساني ارائه شد، برخي از كاستي‌هاي اين علوم آن‌قدر مبنايي به‌نظر مي‌رسد كه گويا بومي كردن آنها كاري بس مشكل خواهد بود. نظريات گوناگوني در اين زمينه وجود دارد. در اين مقال به دو نظريه اشاره مي‌شود كه در سامان‌دهي چهارچوب نظري بدان نيازمنديم.
3-2-1. آيت‌الله جوادي آملي
از نظر آيت‌الله جوادي آملي، رويكرد مادي‌گرايانه و پوزيتويستي به علوم انساني، مهم‌ترين مشكل بومي‌سازي آن است:
كسي كه در فضاي مسمومِ تلقي معيوب از علم تنفس مي‌كند، در طبيعت، جز علل و اسباب مشاهده‌پذير مادي نمي‌بيند؛ لذا قادر به فهم اين نكته نيست كه مبدأ حكيمي كه سرتاپاي كار او حكيمانه است، بساط عالم را برپا كرده و كارگردان صحنة هستي است و آنچه واقع مي‌شود، همه به اذن و ارادة اوست (جوادي آملي، 1387: 136).
اين نگاه، آن‌گاه مهم و اساسي مي‌شود كه تأثير اين نگرش را بر تمامي گسترة زندگي ديني مشاهده كنيم:
اين نگاه معيوبِ تجربه‌زدة سمي، سهم و مجالي براي نيايش و دعا و نماز براي تغيير حوادث و وقوع امور طبيعي قائل نيست و همه چيز را مرهون تحقق اتفاقي و شانسي اسباب طبيعي مادي مي‌داند... حاصل آنكه: 1. نگاه طبيعت‌زدة حس‌گرا، براي معلوم، مبدأ و هدف قائل نيست؛ لذا از «خلقت»، به «طبيعت» ياد مي‌كند؛ 2. براي عالم، يعني خود شخص طبيعت‌گرا، آغاز و انجامي معتقد نيست و خيال مي‌كند از خاك برآمده و دوباره خاك مي‌شود و بعد از آن خبري نيست؛ زيرا مرگ را پوسيدن مي‌پندارد؛ نه از پوست به‌درآمدن و هجرت كردن؛
3. براي علم، مبدأ و هدف قائل نيست؛ بلكه خيال‌پردازي او را به اين وادي مي‌كشاند كه بخشي از علم را كوشش وي و بخش ديگر را شانس، تصادف رخدادهاي اتفاقي و... به عهده دارد
(همو: 137).
با اين رويكرد مي‌توان به اين نتيجه
رسيد كه:
تفكر قاروني نيز مانع اسلامي كردن علوم است. مشكل قارون آن بود كه ثروت و توفيق خويش را تنها مرهون تلاش و زحمت و دانش و تعقل خود مي‌دانست و سهمي براي خداوند قائل نبود و توحيد افعالي نداشت. اين نگرش قاروني، در حد خود، چالش
علم دين را به‌همراه دارد و مانع همگامي و وحدت حوزه
و دانشگاه و علم دين خواهد بود. تا زماني كه ريشه‌هاي معايب علم موجود برطرف نشده و غفلت
از مبدأ و معاد عالم و منطق قاروني حاكم است، نمي‌توان به اسلامي شدن علوم اميدوار بود (همو: 138).
با نگاهي كه ما به علوم، به‌ويژه علوم انساني داريم و تقسيم‌بندي‌اي كه ارائه خواهد شد، روشن مي‌شود كه علوم انساني اگر قرار است تمامي حوزه‌هاي كنش‌هاي انساني را مورد برنامه‌ريزي، اجرا و سنجش قرار دهد، بايد توانايي ارائة جهان‌بيني و ايدئولوژي و بايد و نبايد را نيز در كنار هست‌ها و نيست‌ها ارائه كند؛ اما با روش‌شناسي موجود علوم انساني كه مبتني بر حس و تجربه و تحليل‌هاي تفهمي عقل ابزاري است، مشكل دوچندان مي‌شود. آيت‌الله جوادي آملي با اشاره به اين مهم مي‌نويسند:
علم حسي و تجربيِ معيوب حاضر، كه منقطع الاول و آلاخر است و مبدأ فاعلي و غايي براي طبيعت نمي‌بيند، اولاً بايد حد خود را بشناسد و از نظام خلقت به‌عنوان طبيعت ياد نكند و درصدد ارائة جهان‌بيني برنيايد؛ زيرا فلسفة علمي و بنا نهادن جهان‌شناسي بر پاية دانش تجربي، خطاي بزرگي است. منابع معرفتي ديگر، يعني وحي و به‌تبع آن نقل معتبر و عقل تجريدي (فلسفه)، بايد عهده‌دار ارائة جهان‌بيني باشند (همو: 136-137).
نظر اثباتي ايشان دربارة علم ديني و اسلامي شدن علوم، با نگاه جامع به دين سامان يافته است:
دين، نه‌تنها تشويق به فراگيري علوم را عهده‌دار است و انسان‌هاي مستعد را به تحصيل كمال‌هاي علمي ترغيب مي‌نمايد، بلكه علاوه بر آن، خطوط كلي بسياري از علوم را ارائه كرده و مباني جامع بسياري از دانش‌هاي تجربي، صنعتي، نظامي و مانند آن را تعليم داده است. ضروري است در استناد يك مطلب به دين و ديني دانستن آن، به اصلي مهم عنايت شود و آن اين است كه گاهي يك مطلب با همة مشخصات و ويژگي‌هاي ريز و درشتش، در متن دين مي‌آيد؛ مانند عبادت‌هاي توقيفي، كه
همة فرايض و سنن معصومين آمده است؛ و گاهي مطلبي به‌صورت يك اصل كلي و جامع ـ‌كه مبيّن قاعده‌اي علمي و اصل تجربي فلسفي و مانند آن است‌ـ بدون آنكه حدود، قيود، شرايط و شروط آن بيان شده باشد، در متن دين طرح مي‌شود؛ مانند بسياري از مسائل علم اصول فقه، كه از علوم اسلامي به‌شمار مي‌رود، و بعضي از مسائل مربوط به معاملات در فقه، كه از علوم ديني محسوب مي‌گردد» (جوادي آملي، 1372: 78).
با اين نگاه و اسلامي دانستن تمامي علوم، دو عامل به‌نظر ايشان در اسلامي بودن علوم مؤثر است:
يكي، كه اصلي‌ترين و بنيادي‌ترين آن محسوب مي‌شود، همانا تأسيس و ابتكار مطلب است؛ و ديگري، كه به‌نوبةخود جنبة ديني مي‌يابد، همانا تنفيذ و امضاي قرارهاي مردمي است تا با اصول ارزشي و قواعد دانش اسلامي مغاير نباشد. توجه بدين نكته لازم مي‌نمايد كه معيار اسلامي بودن يك علم آن نيست كه در حوزة علميه تدريس گردد؛ زيرا اين ضابطه، نه مانع است و نه جامع؛ و ممكن است بعضي از علوم اسلامي در خارج حوزه تدريس شود و بعضي از علومي كه ذاتاً صبغة اسلامي ندارد، ولي مقدمة فراگيري علوم اسلامي است، مانند ادبيات ـ‌كه مقدمة نشر آثار ضداسلامي هم هست‌ـ در حوزه تدريس گردد (همان: 80).
به‌نظر ايشان براي اسلامي شدن علوم، ابتدا بايد در سرشت چنين علمي بازنگري شود و عيب و نقص اساسي آن برطرف گردد؛ سپس بايد به علم و طبيعت، نگاهي اساسي افكند و حوزه‌هاي معرفتي را هماهنگ ديد و طبيعيات را به دامان الهيات بازگرداند:
اين نگاه معيوب به علم است كه صنع خدا در عالم را نمي‌بيند و همه چيز را به شانس و اتفاق و تصادف وامي‌نهد... علمي كه بخواهد همة هستي و طبيعت و حوادث آن را از دريچة تنگ علل و اسباب ماديِ قابل مشاهده و تجربه‌پذير بفهمد و تحليل كند، كجا خواهد توانست به اين نكتة بلند و عميق بار يابد كه در كنار تفسيم علوم به‌لحاظ موضوعات و روش، تقسيم ديگري هست كه به‌لحاظ معلم انجام مي‌پذيرد... اين پرسش كه علم را نزد چه كسي خواندي و معلم تو در اين فراگيري كه بود، اساساً مطرح نيست؛ ولي در دستگاه دين و شريعت به ما مي‌آموزند كه در كنار اين مسيرهاي متعارف كسب دانش، گونه‌اي ديگر از علم هست كه ويژگي و خصوصيت آن، مرهون معلم آن است (جوادي آملي، 1387: 136).
اين نگاه، همان نگاه افاضه‌اي علم از سوي كردگار است كه به قداست آن مي‌انجامد. گسترة علم ديني از همين‌جا فرا مي‌گسترد و تمام علوم را در خود جاي مي‌دهد. تقسيمِ كاريِ معقول و دين‌مدارانه نيز بين حوزة علميه و دانشگاه به‌وجود مي‌آيد:
بايد توجه كرد كه دين در منظري فراتر از علم مي‌نشيند و علم و عقل را داخل حريم خويش جاي مي‌دهد. علم عقلي (تجربي و تجريدي) در درون هندسة معرفت ديني واقع مي‌شود و در كنار و همراه نقل، عهده‌دار ترسيم معرفت محتواي دين مي‌گردد. پس اگر چالشي و تعارضي متصور شود، ميان علم و نقل است و هرگز ميان علم و دين تعارضي نيست. در اين صورت، از يك سو علوم و دانش طايفه‌اي از مشتغلين به دين‌شناسي ـ‌كه متمركز بر ادلة نقلي هستند و در حوزه‌هاي علمي به فهم و تفسير آنچه خدا گفته مشغول‌اند و قول خدا را محور و موضوع تلاش علمي خويش قرار داده‌اندـ ديني و اسلامي است؛ از سوي ديگر، در كنار حوزه‌هاي علمي، دانشگاه‌هاي اسلامي قرار مي‌گيرد كه همت خود را مصروف ادراك و فهم فعل خدا قرار داده و درصدد تفسير جهان خلقت است. اگر تفسير قول خدا، علم اسلامي را به دست مي‌دهد، تفسير فعل خدا نيز علمي اسلامي محسوب مي‌شود. پس داشتن دانشگاه اسلامي، منوط به داشتن علوم اسلامي است و اين علم زماني فراهم مي‌شود كه اولاً علم را به حريم هندسة معرفت ديني راه دهيم و چتر دين را بر سر آن بگسترانيم؛ و ثانياً طبيعت را خلقت ببينيم و ميان طبيعت‌شناسي و الهيات، وفاق و آشتي برقرار كنيم (جوادي آملي، 1387: 130).
ايشان براي اسلامي شدن علوم و دروس، راهكارهاي ذيل را ارائه مي‌دهند:
اولاً بايد عنوان طبيعت برداشته شود و به‌جاي آن، عنوان خلقت قرار گيرد؛
ثانياً عنوان خالق، كه مبدأ فاعلي است، ملحوظ باشد؛ يعني آفريدگار حكيم، صحنة خلقت را چنين قرار داده است كه داراي آثار و خواص ويژه‌اي باشد؛
ثالثاً هدف خلقت كه پرستش خدا و گسترش عدل و داد است، به‌عنوان مبدأ غايي منظور شود؛
رابعاً محور بحث، دليل معتبر نقلي قرار گيرد؛ مانند آية قرآن يا حديث صحيح؛
خامساً از تأييدهاي نقلي يا تعليل‌هاي آن استمداد شود؛
سادساً در هيچ موردي دعواي «حسبنا العقل» نباشد؛ چنان‌كه ادعاي «حسبنا النقل» مسموع نشود؛
سابعاً تفسير هر جزئي از خلقت، با در نظر گرفتن تفسير جزء ديگري آن باشد تا از سنخ تفسير تكوين به تكوين به‌شمار آيد؛ نظير تفسير تدوين به تدوين؛ زيرا هر موجودي از موجودهاي نظام آفرينش، آيه، كلمه و سطري از آيات، كلمات و سطور كتاب جامع تكوين الهي است.
اسلامي كردن علوم تجربي نيز از نظر آيت‌الله جوادي آملي امكان‌پذير است. حقيقت اين است كه اسلامي كردن علوم، به‌معناي رفع عيب و نقص حاكم بر علوم تجربي رايج است و اينكه علوم طبيعي را هماهنگ و سازگار با ديگر منابع معرفتي ببينيم؛ نه آنكه اساس علوم رايج را ويران كنيم و محتواي كاملاً جديدي را در شاخه‌هاي مختلف علوم انتظار بكشيم.
3-2-2. حجت‌الاسلام دكتر خسروپناه
از نظر ايشان علوم انساني بايد بر اساس مباني متافيزيكي اسلامي به‌دست آيد. وي بر اين باور است كه براي توليد علوم انساني اسلامي، بايست روش‌شناسي اسلامي جهت توليد آن به‌دست آيد:
حوزه بايد به تأسيس روش‌شناسي علوم انساني و اسلامي بپردازد. علوم انساني موجود، مبتني بر يك روش‌شناسي برگرفته از فلسفة غرب است... حوزه‌هاي علميه اگر بخواهند با همين اسلوب موجود در علوم انساني به اين علم بپردازند، حاصلش چيزي بيشتر از علوم انساني مدرن غربي معارض با دين نخواهد بود. در طرف ديگر هم حوزه اگر بخواهد با همان اسلوب قديمي خودش، كه كاملاً عقلي و نقلي است، علوم انساني را دنبال كند، حاصل آن، علوم انساني تجربي متناسب با دنياي امروز نخواهد بود. حوزه‌هاي علميه بايد به فكر تأسيس علوم انساني تجربي باشند تا اين علوم انساني تجربي بتواند با علوم انساني تجربي دنياي مدرن رقابت كند. پس اولويت اول حوزه‌هاي علميه در اين مورد، كشف روش‌شناسي و اسلوب پرقدرت و قابل ترويج در جهان است كه هم تجربه‌پذير و هم مباني آن مبتني بر فلسفه و كلام اسلامي باشد. در اين صورت است كه دستاوردهاي علوم انساني با آموزه‌هاي ديني تعارض پيدا نخواهد كرد (خسروپناه، 1390: 27).
4. فقه حكومتي
4-1. چيستي
فقه حكومتي، نگرشي كل‌نگر و ناظر به تمام ابواب فقه است. در اين نگاه، استنباط‌هاي فقهي بايد بر اساس فقه ادارة نظام اجتماعي انجام شود و تمامي ابواب فقه، ناظر به امور اجتماع و ادارة كشور باشد. ازاين‌رو، گستره‌اي كه در فقه حكومتي بحث مي‌شود، تمامي ابواب و مسائل فقه خواهد بود؛ زيرا اجتماع و نظام اسلامي، شئون و زواياي مختلفي دارد: مباحثي در حوزة اقتصاد، فرهنگ، حقوق، سياست و امور بين‌الملل؛ و مسائلي از قبيل مسائل نظامي، انتظامي، خانواده، احوالات شخصيه و تمامي مسائل مربوط به زندگي بشري در مقولة مادي و معنوي و دنيوي و اخروي، كه فقيه مي‌بايست همة آن مسائل را بنا بر رفع نيازهاي اجتماع و نظام اسلامي بررسي كند (مشكاني سبزواري، بهار1390: 157).
طرح و نظام جامعي كه اسلام براي بشريت به ارمغان دارد، با استفاده از سازوكار فقه حكومتي قابل استنباط و ارائه است: «روي آوردن به فقه حكومتي، و استخراج احكام الهي در همة شئون يك حكومت، و نظر به همة احكام فقهي با نگرش حكومتي، يعني ملاحظه تأثير هر حكمي از احكام در تشكيل جامعة نمونه و حيات طيبة اسلامي، امروز يكي از واجبات اساسي در حوزة فقه اسلامي است» (حسيني خامنه‌اي، 26/08/1371). اين مهم نيز بر عهدة حوزه و روحانيت قرار دارد: مسئوليت دفاع از حيثيت جهاني اسلام و تنظيم سيستم و نظامي كه لزوماً جوانب آن بر اساس اسلام شكل بگيرد... . ادارة نظام و مردم و ساختن و پرداختن و جمع‌وجور كردن مجموعة زندگي انسان‌ها بر اساس اسلام، كار بسيار پيچيده‌، ظريف و دشواري است كه در اين زمان بر دوش ما و علما در جامعة اسلامي است» (همو،20/04/1368). بر اين اساس، فقه اسلامي بايد اصول كلي حاكم بر جوانب مختلف زندگي انسان در زمينه‌هاي فردي و اجتماعي را ارائه كند و تنها به بيان احكام فردي اكتفا نكند. به عبارت ديگر، بايد نسبت تأثير ابعاد مختلف جامعه بر يكديگر در شرايط مختلف جامعه را ملاحظه و احكام آنها را بيان كند. به تعبير حوزوي، فقه حكومتي بايد بتواند متناسب با شرايط مختلف ملي، منطقه‌اي و جهاني، نظام موضوعات را شناسايي كند و بالتبع نظام احكام آنها را ارائه دهد. مقام معظم رهبري معتقدند حوزه‌هاي علميه بايد فقه حكومتي را كه مشتمل بر همة جوانب و همة شرايط باشد، ارائه دهند: «ما بايد فقه اسلامي را كه مشتمل بر جوانب مختلف زندگي انسان در زمينة سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فردي است، در جامعة خود پياده كنيم و به تنظيم زندگي انسان‌ها از نظر آداب زندگي، وضع معيشتي، ارتباطات سياسي، اجتماعي و خارجي بر مبناي اسلام بپردازيم» ( همو، 03/12/1370).
از ديدگاه آيت‌الله خامنه‌اي، «فقه اسلامي مشتمل بر جوانبي است كه منطبق بر همة جوانب زندگي انسان است: فردياً، اجتماعياً، سياسياً، عبادياً، نظامياً و اقتصادياٌ. فقه‌الله الاكبر اين است» (همو،30/11/1370). از ديدگاه ايشان، نگاه حكومتي و اجتماعي به فقه، در ريزترين مسائل فقهي، همچون «ماء الحمام»! نيز جريان داشته و اين نوع نگاه در روند استنباط و اجتهاد، بر مسائلي از اين دست نيز تأثيرگذار است:
فقه ما از طهارت تا ديات بايد ناظر بر ادارة يك كشور، يك جامعه و يك نظام باشد. شما در باب طهارت هم كه به ماء مطلق يا ماء الحمام فكر مي‌كنيد، بايد توجه داشته باشيد كه حتي اين هم در بخشي از ادارة زندگي جامعه تأثير خواهد گذاشت، تا برسد به ابواب معاملات و احكام عامه و بقية ابوابي كه وجود دارد. احوال شخصي و غير اينها را به‌عنوان جزئي از مجموعة ادارة كشور بايستي استنباط بكنيم. اين روحيه، در استنباط اثر خواهد گذاشت و گاهي تغييرات ژرفي را به‌وجود خواهد آورد (همو، 31/06/1370).
به‌روشني پيداست كه با نگاه حكومتي و لحاظ يارا بودن فقه در حكومت، ريزترين مسائل فردي نيز جنبة نويني مي‌يابد و با نگاهي نوين مي‌توان بدان نگريست. با اين نگاه است كه ايشان تأكيد دارند مسئله‌اي چون ماءالحمام، كه به‌نظر مي‌رسد هيچ ارتباطي با مسائل حكومتي ندارد، در ادارة جامعه تأثيرگذار خواهد بود.
با اين رويكرد، بايد اساس استنباط مباحث فقهي، بر مبناي مسائل اجتماعي و حكومتي باشد تا برون‌داد آن بتواند بيش‌ازپيش در امر حكومت دين بر جامعه كارا باشد: «ما بايستي اين فكر (جدايي دين از سياست) را در حوزه ريشه‌كن كنيم؛ به اين شكل كه هم فقاهت را اين‌طور قرار دهيم و هم در عمل اين‌گونه باشيم... [يعني] استنباط فقهي بر اساس فقه ادارة نظام باشد، نه فقه ادارة فرد» (همان).
ضرورت دگرگوني در نگاه به گستره و كاركرد فقه، آن‌گاه روشن‌تر مي‌شود كه بدانيم در طول تاريخ، هيچ‌گاه شرايط بسط اجتماعي فقه به‌وجود نيامده و الزامات زمانه، آن را محدود در فقه فردي قرار داده است؛ اما با گذر زمان و ايجاد شرايط تاريخي و سترگ كنوني، نياز به اين دگرگوني بديهي است: «در تنقيح و تحقيق فقه كنوني ما، روزگاري كه اين فقه بخواهد نظام جامعه را اداره بكند، پيش‌بيني نشده... شما بايد يك بار ديگر از طهارت تا ديات نگاه كنيد و فقه استنباط كنيد براي حكومت كردن» (همو، 11/06/1364).
با اين نگاه است كه فقه حكومتي را مي‌توان نرم‌افزار زندگي سعادتمندانة دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي، و سياسي و فرهنگي دانست.
با اين رويكرد، مي‌توان دامنة احكام شرعيه را كه در تعريف علم فقه آمده است، گستراند؛ يا اينكه با تعريفي جديد، كه مشتمل بر استنباط تمامي بايدها و نبايدهاي زندگي سعادتمندانة متدينين است، به تعريف فقه حكومتي پرداخت.
از ديگر سوي، رفتارهاي متدينين در دو حوزة اعتقاد دروني و كنش بيروني قابل ملاحظه است، كه فقه حكومتي در اين جهت نيز بايد از گستردگي برخوردار باشد. به‌نظر مي‌رسد گسترش فقه سنتي فردگرايانه به فقه حكومتي، يك گستردگي طولي و عرضي است. از همين روي، فقه حكومتي بايد بتواند تمامي بايدها و نبايدها را از ادلة شرعية آن استنباط نمايد. با اين رويكرد، شايد تعريف فقه حكومتي، چنين سزاوارتر باشد: «علم استنباط بايدها و نبايدهاي تمامي كنش‌هاي متدينين از ادلة شرعيه».
5. فقه حكومتي و علوم انساني در منظومة علم ديني
براي رسيدن به مطلوب در اين مقال، به برخي از آنچه تاكنون در حوزة علوم انساني و فقه حكومتي گفته شد، نظري دگرگونه مي‌افكنيم و آن‌گاه به ارائة الگوي پيشنهادي خواهيم پرداخت.
5-1. تفاوت علوم انساني با علوم طبيعي
تفاوت‌هاي ميان علوم انساني و علوم طبيعي چندان پيچيده نيستند. موضوع علوم طبيعي، بحث دربارة موجودات طبيعي است كه به اراده و آگاهي انسان وابسته نيستند و مستقل از آگاهي انسان‌ها وجود عيني دارند. پرواضح است كه استفاده‌ و تصرفي كه ما نسبت‌به موجودات طبيعي داريم، از كنش‌هاي ما محسوب مي‌شود؛ اما وجود واقعي آنها ارتباطي با ارادة ما ندارند و جزو امور تكويني‌اند. از اين حيث مي‌توان علوم طبيعي را جزو حكمت نظري در نظر گرفت: «بحث از احكام و قوانينِ مربوط به ‌خود موجودات طبيعي، از مباحث علوم طبيعي است؛ مانند علم فيزيك و يا گياه‌شناسي. علوم طبيعي به‌دنبال شناخت حقيقت عالم طبيعت هستند؛ و اين علوم، قدرت انسان را بر طبيعت تأمين مي‌كنند و يا آنكه انسان را از جبر‌هاي عالم طبيعت ر‌هايي مي‌بخشند» (پارسانيا، كنش و دانش).
اما در علوم انساني، بحث دربارة نحوة تعامل ما با حقايق طبيعي است و از اين نظر مي‌توان آنها را جزء حكمت عملي به‌شمار آورد. در علوم انساني، حقيقت كنش‌ها و رفتار‌هاي انساني شناسايي مي‌گردد و در حد امكان، به پيش‌بيني و پيشگيري كنش‌ها يا پيامد‌هاي مربوط به آنها اهتمام مي‌شود تا انسان را از بند‌ها و قيد‌هايي كه توسط خود او پديد آمده‌اند، ر‌هايي بخشند.
تفاوت ديگر، تفاوت در روش است كه اهميت آن، از تفاوت در موضوع كمتر نيست و در اين گفتار نيز مورد توجه نظرية مختار نيز خواهد بود. ازآنجايي‌كه موضوع علوم طبيعي، امور محسوس‌اند، روش علوم طبيعي نيز به‌تناسب اين‌گونه موضوعات، تجربي است و از همين روست كه آنها را علوم تجربي نيز مي‌نامند. نقش معرفت حسي بسيار پررنگ است و از قواعد عقلي، تنها در بسامان كردن داده‌هاي حسي استفاده مي‌شود.
اما دربارة علوم انساني بايد گفت:
موضوع علوم انساني كنش‌‌هاي انساني است. كنش‌‌هاي انساني علاوه‌بر ظواهر و پيامد‌هاي محسوس، داراي معاني و انگيزه‌‌هاي غيرمحسوس نيز هستند. در اين علوم، از روش‌‌هاي تجربي و غيرتجربي استفاده مي‌شود. در علوم انساني با آنكه معرفت حسي نقش مهمي دارد، اما شناخت عقلي، نقش اساسي‌تر ايفا مي‌كند. در اين علوم، عقلانيت آدمي معاني كنش‌‌ها، انگيزه‌‌ها و نيت‌هاي افراد را شناسايي كرده و در معرض داوري قرار مي‌دهد. عقلانيت آدمي با داوري‌‌هاي ارزشي خود، به انتقاد از كنش‌‌هاي ناشايست مي‌پردازد. عقلانيتي كه در علوم انساني به‌كار مي‌رود، به‌دليل كاربرد انتقادي آن، عقلانيت انتقادي نيز ناميده مي‌شود. بنابراين، در علوم انساني علاوه‌بر معرفت حسي و عقلانيت تجربي، از عقلانيت انتقادي نيز استفاده مي‌شود (پارسانيا، كنش و دانش).
5-2. ويژگي‌هاي اختصاصي علوم انساني
دربارة كاركرد علوم انساني سخنان متفاوتي گفته شده است. كساني كه قائل هستند علوم انساني نيز بايد توصيفي باشد و تنها به بيان واقعيت‌هاي عالم و آدم بپردازد، نقشي كمينه براي آن در نظر دارند؛ اما گروه ديگر كه علوم انساني و اجتماعي را پيامبري تلقي مي‌كنند، تمامي نقش‌هاي علوم هنجاري و دستوري را نيز بر عهدة علوم انساني مي‌نهند.
اما به‌نظر مي‌رسد، اگر گسترة روش‌شناسي علوم انساني و اجتماعي به حس و تجربه محدود نباشد و از عقل و نقل نيز بهره برد، اين توانايي را خواهد داشت. در اين صورت، مي‌توان از فوايد مختصة علوم انساني سخن گفت:
داوري هنجاري، ارزش‌گذاري و رويكرد انتقادي، از فوايد مخصوص علوم انساني است و علوم طبيعي فاقد اين نوع از فوايد و آثار هستند. علوم انساني به‌دليل اينكه راه صحيح استفاده از طبيعت و علوم ابزاري را نشان مي‌دهند، از جايگاهي برتر و تعيين‌كننده نسبت‌به علوم طبيعي برخوردارند. علوم انساني، همچون چراغي هستند كه در دست انسان قرار مي‌گيرند. اين چراغ، اگر در دست ارزش‌‌ها و فضيلت‌‌هايي قرار گيرند كه توسط علوم انساني شناخته مي‌شوند، انسان را در رسيدن به عدالت و سعادت كمك مي‌كنند؛ و اگر در دست رذايل و مانند آن قرار گيرند، وسيلة تباهي انسان و جهان مي‌شوند. انسان با اين چراغ، راه استفادة صحيح از علوم طبيعي و ابزاري را پيدا مي‌كند (پارسانيا، كنش و دانش).
به همين دليل، ايدة علوم انسانيِ صرفاً توصيفي رنگ مي‌بازد و علوم انساني، تنها فهم كنش‌هاي انسان‌ها و شناخت پيامد‌هاي ضروري اين كنش‌‌ها يا حداكثر، پيش‌بيني كنش‌هاي بعدي را وظيفة خود نمي‌داند؛ بلكه بر اساس برخي از مباني معرفت شناختي، توان ارزش گذاري و داوري علمي نسبت به كنش‌هاي موجود را نيز عهده دار مي‌شود:
علوم انساني علاوه‌بر شناخت واقعيت‌هاي تحقق‌يافته، به شناخت آرمان‌ها، و حقايقي كه بايستة تحقق هستند، مي‌پردازند و راه‌هاي وصول به آن حقايق را ارائه مي‌دهند. اين در حالي است كه بر اساس آن حقايق، دربارة خوب و بد آنچه موجود است نيز داوري مي‌كنند. داوري هنجاري و ارزشي علوم انساني دربارة كنش‌‌هاي انساني موجب مي‌شود تا به اين دسته از علوم، به‌اعتبار رويكرد‌‌ها و نظريه‌‌هاي ارزشي و هنجاري آن، علوم و يا دانش‌‌هاي هنجاري و ارزشي گويند. ارزش‌گذاري دربارة كنش‌‌هاي انساني كه بر اساس شناخت آرمان‌هاي انساني و اجتماعي واقع مي‌شود، امكان انتقاد از كنش‌‌هاي ناپسند و ظالمانه را فراهم مي‌آورد. به اين علوم، به‌دليل اينكه به انتقاد از كنش‌‌هاي ناپسند آدميان مي‌پردازند، علوم انتقادي نيز مي‌گويند و عقلانيتي را كه در شناخت اين علوم به‌كار مي‌رود، عقلانيت انتقادي مي‌نامند (همان).
اين سخن و فوايد، دربارة علوم اجتماعي نيز به‌گونة ديگري گفته شده است:
1. علوم اجتماعي با شناسايي كنش‌هاي اجتماعي انسان‌ها، قدرت پيش‌بيني و پيشگيري نسبت‌به فعاليت‌هاي اجتماعي را به‌دنبال مي‌آورند. علوم اجتماعي، از اين جهت نقشي مشابه با علوم ابزاري دارند؛ با اين تفاوت كه قدرت پيش‌بيني در علوم اجتماعي، به‌دليل آگاهانه و ارادي بودن موضوع اين علوم و به‌دليل تنوعي كه رفتارهاي اجتماعي انسان مي‌توانند داشته باشند، از پيچيدگي بيشتري در قياس با علوم طبيعي برخوردار است؛
2. علوم اجتماعي با فهم معاني كنش‌هاي ديگران، امكان همدلي و همراهي با آنها را پديد مي‌آورند و روابط اجتماعي انسان‌ها را توسعه مي‌بخشند؛
3. در علوم اجتماعي، ظرفيت داوري هنجاري و ارزشي نسبت‌به رفتارهاي اجتماعي انسان‌ها وجود دارد و به‌دنبال آن، امكان انتقاد از فعاليت‌ها و پديده‌هاي اجتماعي را دارند (همان).
بنابراين، مي‌توان كاركردهاي علوم انساني يا علوم اجتماعي را در موارد زير برشمرد:
الف) توصيف كنش‌هاي انساني؛
ب) تبيين كنش‌هاي انساني؛
ج) داوري دربارة كنش‌هاي انساني؛
د) ارزش‌گذاري كنش‌هاي انساني؛
ه‍ ) ارائة دستورالعمل و هنجار براي كنش‌هاي انساني؛
و) انتقاد از كنش‌هاي انساني؛
5-3. قلمرو‌هاي فقه حكومتي
آن‌گونه‌كه از تعريف و گسترة فقه حكومتي برمي‌آيد، اين علم در همة حوزه‌هاي فردي، اجتماعي و حتي تمدنيِ متدينين، موظف به توليد علم است. حتي با نگاهي اجمالي به برخي احكام فقه سنتي نيز مي‌توان اين مهم را دريافت و در بقعة امكان به اين نظر رسيد كه فقه شيعي متكفل تمامي اين امور است. در واقع، همان‌گونه‌كه در تعريف مختار ارائه شده، ‌اين علم متصدي بيان چگونگي كنش كنشگران در حوزه‌هاي گوناگون فردي، اجتماعي و تمدني است.
با توجه به مباني هستي‌شناسي، شارع‌شناسي، انسان‌شناسي و معرفت‌شناسيِ فقه حكومتي، لزوم تبيين تمامي كنش‌هاي انساني به‌صورت دستوري از سوي شارع مقدس، كاملاً روشن و مبرهن مي‌شود؛ كه نگارنده در نگاشته‌اي ديگر با عنوان «مباني كلامي فقه حكومتي» بدان پرداخته است.
تنها امر مشتبهي كه هنوز براي نگارنده نيز روشن نشده، تمايز بين علم فقه حكومتي و علم اخلاق است. نظر اوليه بر اين است كه استنباط گزاره‌هاي اخلاقي نيز بر عهدة فقه حكومتي است و علم اخلاق در حوزه‌هاي عملياتي كردن كنش‌هاي دروني و بيرونيِ متصف به اخلاق، فعال خواهد بود. به‌نظر مي‌رسد، اگر نگاه كلاني به علم اخلاق نيز داشته باشيم و آن را مشتمل بر تمامي كنش‌هاي متدينين بدانيم، فقه حكومتي و اخلاق، دو روي يك سكه‌اند.
فقه حكومتي كنش‌هاي دروني و بيروني را از حيث معذريت و منجزيت، مورد كنكاش و استنباط قرار مي‌دهد؛ اما علم اخلاق، همين كنش‌ها را بتمامه، از حيث ملكة نفساني شدن، مورد ملاحظه قرار مي‌دهد. ناگفته پيداست كه اين نظريه، در مقالة ديگري كنكاش خواهد شد.
5-4. كنش‌هاي كنشگران متدين
كنش‌هاي كنشگران متدين را بايد در ارتباط‌هاي چهارگانه پي جست:
ارتباط انسان با خدا؛
ارتباط انسان با خود؛
ارتباط انسان با ديگران؛
ارتباط انسان با طبيعت.
در هر كدام از اين ارتباطات، كنشگران بايست به برخي از بايدها و نبايدها گردن نهند تا اين ارتباطات به وصف ديني بودن درآيند. در واقع، متدينين تمامي ارتباطاتشان را بايد بر مبناي تدينشان سامان دهند. در اينجاست كه بايدها و نبايدها رنگ‌وبوي ديني به خود مي‌گيرند و دين بايد بتواند اين بايدها و نبايدها را ارائه كند و ارتباطات موجود را به ارتباطات مطلوب دين ارتقا دهد.
در يك حصر عقلي مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه هيچ كنش ديگري نمي‌ماند كه خارج از حوزة دين و شريعت باشد؛ و شريعت است كه متكفل سامان دادن به اين ارتباطات است. بنابراين علم فقه، به‌عنوان ابزار استنباط بايدها و نبايدهاي كنش‌هاي كنشگران متدين عمل مي‌كند. اين همان گسترش طولي فقه فردگرايانه به فقه حكومتي است. گسترش عرضي اين فقه نيز به اين است كه بتواند بايدها و نبايدها و چگونگي زمينه‌هاي مطلوب شدن كنش‌هاي كنشگران را نيز از ادلة شرعيه استنباط كند و با همكاري و همياري الهيات، علوم طبيعي و علوم انساني ديگر، سعادت دنيوي و اخروي را براي متدينين مهيا سازد. اين مهم در قالب نظام‌سازي فقه حكومتي بسامان مي‌شود كه در نگاشته‌هاي ديگري بدان اشاره خواهد شد.
5-5. علوم انساني اسلامي هنجاري يا توصيفي
با درآمدي كه دربارة فقه حكومتي ارائه شد، بايد علوم انساني اسلامي را مشتمل بر فقه حكومتي دانست. در اين نگاه، علوم انساني اسلامي نيز متكفل همان وظايفي خواهد بود كه عنوان شد:
1. توصيف كنش‌هاي انساني؛
2. تبيين كنش‌هاي انساني؛
3. داوري دربارة كنش‌هاي انساني؛
4. ارزش‌گذاري كنش‌هاي انساني؛
5. ارائة دستورالعمل و هنجار براي كنش‌هاي انساني و زمينه‌هاي مطلوب كنش‌ها؛
6. انتقاد از كنش‌هاي انساني.
5-6. علم ديني مدّ نظر

علوم ديني را مي‌توان بدين‌گونه تقسيم‌بندي كرد:
1. بر اساس كشف ذات و صفات الهي:
1-1. الهيات عقلي، كه علم فلسفه متكفل آن است و «وجود»، به‌ويژه وجود بالذات را مورد كنكاش عقلي قرار مي‌دهد؛
1-2. الهيات نقلي، كه علم كلام متكفل آن است و هستي را بيشتر، از منظر نقل و وحي مورد مداقه قرار مي‌دهد؛
1-3. الهيات عرفاني، كه علم عرفان متكفل آن است و هستي را بيشتر، از منظر شهود مورد واكاوي و كشف قرار مي‌دهد؛
2. بر اساس كشف افعال الهي:
2-1. رياضيات، شامل رياضي و هندسه؛
2-2. علوم طبيعي، كه علوم تجربي متكفل آن است و بيشتر، به‌وسيلة حس و تجربه درصدد توصيف هستي‌اند؛
2-3. علوم انساني توصيفي، شامل علومي مانند: امت‌شناسي (جامعه‌شناسي)، نفس‌شناسي (روان‌شناسي)، اقتصاد، سياست؛
1. بر اساس كشف قول الهي:
1-1. علوم انساني دستوري (هنجاري)؛
1-1-1. فقه حكومتي؛
1-1-2. اخلاق؛
1-1-3. حقوق.
با توجه به موضوع سخن، بيشتر به توضيح علوم انساني اسلامي و تقسيم‌بندي ارائه‌شده ‌خواهيم پرداخت.
5-7. علوم انساني اسلامي دستوري
اين علوم، متكفل تبيين دستوري و هنجاري تمامي كنش‌هاي انساني در حوزه‌هاي پيش‌گفته است. فقه حكومتي و علم اخلاق ـ اگر زيرمجموعة فقه حكومتي نباشدـ متكفل اين بخش از علوم انساني خواهد بود.
همچنين ارائة شاخصهايي براي سنجش ديني بودن كنش‌هاي كنشگران يا سنجه‌هايي براي نقد كنش‌هاي كنشگران نيز بر عهدة اين علم خواهد بود. فقه حكومتي بايد اين توانايي را داشته باشد كه بتواند با استفاده از توصيف‌هاي ارائه‌شده ‌از سوي علوم انساني غيردستوري، شاخص‌هايي براي سنجش وضعيت موجود به دانشمندان علوم انساني غيردستوري ارائه كند.
همچنين تعريف وضعيت مطلوب كنش‌هاي متدينين و نيز لوازم مطلوبيت اين كنش‌ها، از قبيل فضاي اجتماعي، فضاي سياسي و اقتصادي و... نيز بر عهدة اين علم نهاده مي‌شود. علم فقه حكومتي، اين مهم را با نظام‌سازي‌هاي خود بسامان خواهد كرد. با اين نگاه، وظيفة علم فقه حكومتي و اخلاق را مي‌توان اين‌گونه برشمرد:
1. ارائة دستورالعمل و هنجار ديني براي كنشهاي انساني؛
2. ارزش‌گذاري كنش‌هاي انساني:
2-1. ارائة شاخص‌هايي براي وضيعت مطلوب زمينه‌هاي كنش مطلوب كنش‌هاي انساني؛
2-2. ارائة شاخص‌هايي براي سنجش وضعيت موجود كنش‌ها و زمينه‌هاي كنش كنشگران.
5-8. علوم انساني اسلامي
غيردستوري
وظيفة اصلي و نهادي اين علوم، توصيف كنش‌هاي انساني است. اين علوم، كه بيشتر با نام علوم انساني شناخته خواهند شد، متصدي اين مهم خواهند بود كه وضعيت موجود را توصيف و زمينه‌هاي آن را رصد كنند و در اختيار فقيهان قرار دهند تا فقها در راستاي وظايف سه‌گانه به ارائة هنجارها بر اساس مباني فقهي همت گمارند. البته علوم طبيعي و الهيات نيز در اين زمينه كمك‌كار انديشمندان علوم انساني اسلامي خواهند بود.
در واقع، بين عالمان اين حوزه‌ها هميشه تعاملي روزافزون در جهت توليد علم ديني وجود خواهد داشت. در واقع، در اين الگوي علم ديني براي بسامان كردن زندگي سعادتمندانة متدينان، هيچ دوگانگي و تنافري بين اين علوم نيست و نيازي به وحدت حوزه و دانشگاه نخواهد بود. با اين رويكرد، وظايف علوم انساني غيردستوري به شرح زير خواهد بود:
1. توصيف كنش‌هاي انساني؛
2. تبيين كنش‌هاي انساني (رصد وضعيت موجود كنش‌ها و زمينه‌هاي كنش‌هاي متدينين)؛
3. داوري دربارة كنش‌هاي انساني بر اساس شاخصاي ارائه‌شده ‌از سوي علم فقه حكومتي؛
4. انتقاد از كنش‌هاي انساني بر اساس شاخص‌هاي ارائه‌شده ‌از سوي علم فقه حكومتي؛
5. پياده‌سازي هنجارهاي توليدي از سوي علم فقه حكومتي و زمينه‌سازي براي اشاعة آنها.
5-9. حكمت عملي و نظري
با توجه به تقسيم‌بندي ارائه‌شده، علوم مبتني بر كشف ذات و صفات الهي و نيز كشف افعال الهي، تماماً از حوزة ارادة انساني خارج‌اند و در عداد حكمت نظري قرار مي‌گيرند. از سوي ديگر، اين علوم ناظر به عالم تكوين‌اند و در حوزة فعل الهي بحث مي‌كنند. در واقع، درون ادبيات ديني، اين علوم متصدي شناخت و پرده‌برداري از ذات، صفات و افعال الهي‌اند.
اما علومي كه ناظر به كشف قول الهي‌اند، بيشتر نظري‌اند و در حوزة قول الهي به بحث مي‌پردازند. از همين روي، علوم انساني اسلامي دستوري، در حوزة اراده و كنش‌هاي انساني است و از اين جهت حكمت عملي است. همچنين، چون موضوع آن بيشتر نقل الهي است، در حوزة عالم تشريع قرار مي‌گيرند.
البته دربارة جايگاه هر كدام از علوم انساني در اين ميان و تعلق گرفتن اختصاصيِ برخي از آنها به حوزة علوم انساني دستوري و غيردستوري، يا مشترك بودن برخي ديگر، بايد در مقالي ديگر به‌صورت تفصيلي و بادقت سخن گفت.

همچنين منطق فهم هر كدام از اين علوم نيز در مقاله‌اي ديگر در حال بررسي است كه به‌زودي منتشر خواهد شد. به‌اجمال بايد اشاره كرد كه منطق فهم در علوم انساني غيردستوري، كه فقه حكومتي را نيز شامل مي‌شود، همان منطق فهم فقهي مبتني بر علم اصول است. البته نگارندگان بر اين باورند كه علم اصول نيز مي‌تواند گسترش طولي و عرضي داشته باشد و بر اساس مباني ديني، يارايي خود را در استنباط فقه حكومتي بگستراند.
نتيجه‌گيري
با نگاهي كه نگارنده بر اساس نظريات آيت‌الله جوادي آملي و دكتر پارسانيا دربارة علم ديني دارد و نيز نگاهي كه حضرت آيت‌الله‌العظمي خامنه‌اي دربارة فقه حكومتي و لزوم توليد علوم انساني اسلامي دارند، مي‌توان علوم را نسبت‌به خداوند و نيز كنش‌هاي كنشگران متدين، تقسيم‌بندي جديد كرد كه در آن، جايگاه فقه حكومتي و علوم انساني اسلامي روشن‌تر، و تعارض‌ها و تضادها برچيده خواهد شد.

علم زيرمجموعه موضوع وظايف تكوين يا تشريع عملي يا نظري منطق فهم
الهيات عقلي= فلسفه
نقلي= كلام
شهودي= عرفان مبتني بر ذات و صفات شناخت هستي با محوريت الله تكوين نظري عقل و نقل و شهود [برهان]
علوم طبيعي زيست‌شناسي، پزشكي، فيزيك و شيمي مبتني بر افعال الهي شناخت قانونمندي‌هاي حاكم بر طبيعت تكوين نظري حس و تجربة عقلاني [اطمينان]
رياضيات رياضي، هندسه شناخت واقعيت‌هاي اعتباري حاكم بر طبيعت به اعتبار خداوند تكوين نظري عقل [برهان]
علم انساني توصيفي امت‌شناسي، نفس‌شناسي، اقتصاد، سياست 1. توصيف كنش‌هاي انساني
2. تبيين كنش‌هاي انساني
3. داوري دربارة كنش‌هاي انساني
4. انتقاد از كنش‌هاي انساني تكوين نظري حس و تجربة عقلاني [اطمينان]
علوم انساني دستوري فقه حكومتي
اخلاق
حقوق مبتني بر اقوال الهي 1. ارزش‌گذاري كنش‌هاي انساني
2. ارائة دستورالعمل و هنجار براي كنش‌هاي انساني و زمينه‌هاي مطلوب كنش‌ها تشريع عملي اصول فقه (كتاب، سنت عقل، اجماع) [اطمينان]

منابع
دمپي‌ير، تاريخ علم، ترجمة عبدالحسين آذرنگ، تهران، سمت، 1379.
راسل، برتراند، جهان‌بيني علمي، ترجمة سيدحسن منصور، تهران، آگاه، 1360.
چالمرز، آلن اف، چيستي علم، ترجمة سعيد زيباكلام، تهران، سمت، 1379.
جوادي آملي، عبدالله، منزلت عقل در هندسة معرفت ديني، چ سوم، قم اسرا، 1387.
ـــــ ، شريعت در آينة معرفت، تهران، رجا، 1372.
باقري، خسرو، هويت علم ديني، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1382.
خسروپناه، عبدالحسين، «در جست‌وجوي علوم انساني بومي»، كيهان فرهنگي، ش299-300، 1390.
گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1377.
پارسانيا، حميد، سنت، ايدئولوژي علم، قم، بوستان كتاب، چ سوم، 1390.
ـــــ ، روش‌شناسي انتقادي حكمت صدرايي، قم، كتاب فردا، 1389.
ـــــ ، كنش و دانش، بي‌نا، بي‌تا.