بابيه و بهائيه؛ نماد جدايي دين از سياست

همايش*
حضور استعمار در ايران، در كنار غارت و تحقير، همواره با پديده شوم تفرقه افكني و فرقه سازي عجين بوده است. تحريف دين، نابودي هويت ملي و ديني ملت، حذف فرهنگي و فيزيكي پاسبانان مرزهاي عقيده و هويت ايران، اهدافي است كه استعمار به طور عام و انگليس خصوصا، در ايران دنبال كرده است. فرقه ضاله بابيه و بهاييه كه در ايران به مثابه غده‌اي سرطاني سربرآورد، در اواخر سلطنت قاجار و همه دوران پهلوي در بسياري از آنچه بر سر اين ملت آمد، در رنگ و لباس‌هاي گوناگون نقش داشت و تا همين امروز، به دشمنان ايران خدمت مي‌كنند.
براي شناخت تاريخ و انديشه و فتنه‌هاي فرقه، كسي شايسته‌تر از معاون پژوهشي موسسه مطالعات تاريخ ايران و سردبير فصلنامه تاريخ معاصر ايران، دكتر موسي فقيه حقاني نيست.

در تاريخ معاصر و بعد از انقلاب اسلامي، دو فرقة ضالّة بابيه و بهائيه به‌طور خاص تأثير زيادي دارند و امروزه شايد به‌گونه‌اي به يك موضوع جدي و اساسي براي روشنفكري ديني در ايران و جهان اسلام تبديل شده است. اخيراً بي‌بي‌سي نشستي را با حضور چهار نفر برگزار كرد كه موضوع آن امكان روشنفكري ديني بود؛ به اين معنا كه اصلا‌ً آيا ما مي‌توانيم روشنفكري ديني داشته باشيم يا نه. يكي از اين كارشناسان به نام آقاي ماشاءالله آخوداني، نويسندة كتاب «مشروطة ايراني»، مي‌گويد: «براي من روشنفكري ديني موضوعيت ندارد و موقعي موضوعيت پيدا مي‌كند كه آنها اولاً تكليف خودشان را با حضور دين در حوزة سياست و اجتماع معلوم كنند؛ ثانياً تكليف خودشان را با بهائيت به‌عنوان نماد يك جريان حقوق بشري روشن كنند». منظور اينكه بحث بهائيت، يك بحث كاملاً زنده و بحث روز است. در همين ماجراي ملاقات خانم فائزه هاشمي با خانم فريبا داودآبادي، كه از اعضاي انجمن ياران فرقة ضالّة بهائيت است، نمونه‌اي از اين نوع اظهارنظر يا رفتار را مي‌بينيد و اتفاقاً‌ وقتي آن ديدار صورت مي‌گيرد، باز يك بحث اساسي در خارج از ايران مطرح مي‌شود و برخي از كساني كه سابقة حوزوي هم داشتند و از ايران فرار كردند، اشاره مي‌كنند كه روشنفكري ديني تا تكليف خودش را با بهائيت روشن نكند، تكليف او روشن نيست و ما آن را نمي‌پذيريم. اين حالا دربارة روشنفكري ديني است؛ راجع به خود جريان اصيل ديني، ديگر بحث جدي‌تر مي‌شود و درگيري اصلي آنها با جريان اصيل ديني است و متأسفانه آن جريان روشنفكري ديني، همين‌طور دارد به‌سمت ساختارشكني و عبور از خطوط قرمز حركت مي‌كند. در خلال صحبت‌هاي خود به اين نكته كه چگونه اين مسئله به چنين معضلي تبديل مي‌شود و افرادي كه جسته گريخته در انقلاب هم حضور داشتند، چه مسيري را طي مي‌كنند كه اكنون به اين وضعيت رسيده‌اند، خواهم پرداخت.
استعمار غرب وقتي به سرزمين‌هاي اسلامي، از جمله ايران وارد شد، مخصوصاً در ايران با جريان مقاومت شيعي برخورد پيدا كرد و همّ خودش را بر اين قرار داد كه اين جريان را تضعيف كند و از بين ببرد. ازاين‌رو از طرق مختلف، هجوم گسترده‌اي را به مرجعيت شيعه و مباني شيعي آغاز كرد. سعي كردند از ظرفيت‌هاي موجود استفاده كنند. در نتيجه از فرق موجود استفاده كردند؛ ولي آنها خيلي جواب ندادند. بعد از ناكامي آنها در استفاده از ظرفيت‌هاي موجود، به‌سمت فرقه‌سازي مي‌روند. در فرقه‌سازي نيز برخي از مفاهيم پايه‌اي و اساسي تشيع و سپس اسلام را زير سؤال مي‌برند.
در حوزة شيعي، چند بحث را مطرح مي‌كنند: اول، بحث باب را مطرح مي‌كنند؛ بعد بحث ظهور امام زمان را و مي‌گويند كه ايشان ظهور كردند و آن فرد مدعي، همان علي‌محمد شيرازي است كه يك زماني باب معرفي مي‌شد. اين را تا مدت‌ها ادامه دادند. بعد كه ديدند اين خيلي مؤثر واقع نشد، آمدند بحث مهدويتِ نوعي را از برخي مذاهب اسلامي وام گرفتند و روي آن كار كردند؛ به اين معنا كه هر دوره‌اي مهدي خودش را دارد و اينكه حضرت مهدي در حدود 1200 سال پيش به دنيا آمده و اكنون در غيبت به‌سر مي‌برد را لحاظ نمي‌كنند. مي‌گويند كه هر دوره مهدي خودش را دارد و هم اينكه يك مهدي‌اي خواهد آمد. بدين‌وسيله سعي كردند پاية اعتقاد به منجي و حضرت حجت را لغو كنند. برخي هم در اين زمينه افراط كردند و حتي سراغ متمهدي‌ها رفتند؛ يعني كساني كه ادعاي مهدويت مي‌كردند؛ نظير مهدي سوداني. اينها گفتند بايد از مهدي سوداني حمايت كرد؛ براي اينكه مي‌خواهيم با انگليس بجنگيم. اينها اين وابستگي فرقه‌اي را ندارند؛ ولي در چنين فضايي كه پاية اعتقاد لغو شده است، خودبه‌خود اين مسائل هم پيش مي‌آيد. در اين مقطع، اينها باصراحت ادعاي ظهور و آمدن پيامبر جديد و آوردن كتاب جديد را مطرح مي‌كنند و هم از جهت سياسي هم از جهت فكري فرهنگي به جنگ نظام حاكم برمي‌خيزند.
در حوزة سياسي و نظامي با قاجاريه درگير مي‌شوند و بعضي از شهرهاي ايران را اشغال مي‌كنند. جنگ، كاملاً جنگ مسلحانه است و دولت‌هاي روس و انگليس هم كاملاً‌ حمايت مي‌كنند؛ نظير همين حمايتي كه امروزه دارند. امروز هم اگر يك نفر از اينها به هر دليلي دستگير و مجازات شود، كل دستگاه حقوق بشر و انگليس و آمريكا و فرانسه وارد ميدان مي‌شوند. آن زمان هم همين‌طور بود. آن موقع اميركبير مي‌خواهد برود زنجان را از اشغال خارج بكند، كنسول، سفير و قواي روس مي‌آيند جلوي او را مي‌گيرند و مي‌خواهند اجازه ندهند دولت ايران برود زنجان را از اشغال آنها دربياورد. در مازندران و جاهاي ديگر هم برخي از شهرها را گرفته بودند. اينجا ديگر مرحلة علني حركت اينها بود. اين مرحله، اولاً با ايستادگي مرجعيت شيعه و ثانياً با ايستادگي اميركبير و ناصرالدين‌شاه و ثالثاً با حمايت مردم از مرجعيت شيعه ناكام ماند.
مرحلة بعدي، مرحلة اتحاد اسلام است؛ يعني آن شعارِ بابي را كنار مي‌گذارند و بحث اتحاد اسلام را مطرح مي‌كنند. در اتحاد اسلام، مي‌خواهند حاكميت تشيع را در ايران از بين ببرند. آنها به هر ترتيبي مي‌خواهند لطمه بزنند؛ يك وقت باب و مذهب جديد مي‌آورند؛ چون نگرفت، دم از اتحاد اسلام مي‌زنند؛ اما در طرح اتحاد اسلام، ايران شيعي ذيل امپراتوري عثماني مي‌رفت و هم استقلال سياسي ايران از بين مي‌رفت و هم تشيع خودبه‌خود كم‌رنگ مي‌شد. اين گام دومي بود كه خيلي زيركانه آن را دنبال مي‌كردند. البته اينها در يك مقطعي يك مقدار تفكرات تند قانون‌خواهي و نيز تفكرات الحادي را رواج مي‌دهند كه بعد از آن وارد فاز اتحاد اسلام مي‌شوند.
در مقطع بعدي، بين خود اينها اختلاف مي‌افتد كه اين را ديگر در تاريخ باب و بها بايد ببينيد. بين حسينعلي نوري و برادرش ميرزايحيي نوري اختلاف افتاد. بعد از باب، ميرزايحيي نوري وصي او شده بود و عملاً‌ رهبري اين جماعت را برعهده داشت؛ اما بين اين دو برادر اختلاف افتاد و ده سال بعد از مرگ باب، كم‌كم زمينة ايجاد يك فرقة ديگر فراهم مي‌شود كه بهائيت اينجا متولد شد. در آستانة مشروطيت ايران، طرفداران صبح ازل (بابي‌هاي ازلي) در كسوت مشروطه‌خواهي درمي‌آيند؛ اما موضع بهائي‌ها اين بود كه ما در سياست دخالت نمي‌كنيم و ازاين‌رو متهم شدند به اينكه از محمدعلي‌شاه طرفداري مي‌كنند. البته خودشان انكار مي‌كنند؛ ولي معمولاً اينها سعي مي‌كنند با قدرت‌ها به‌گونه‌اي كنار بيايند.
بحث مهمي كه در اين مقطع مطرح مي‌شود، پوشش ديني اين جريان است. از اينجا براي ما اهميت بيشتري پيدا مي‌كند. ديگر شما با يك فرقه‌اي كه علني ادعا مي‌كند من بابي هستم، مواجه نيستيد و با افرادي مواجه هستيد كه سعي دارند آن ساختارشكني‌هاي خودشان را در قالب ديني و با پوشش دين انجام بدهند. اين يك مقطع خطيري در انقلاب مشروطيت ايران و نهضت مشروطيت ايران است كه نهايتاً‌ مشروطه را به انحراف مي‌كشاند و موجب انحراف مشروطه مي‌شود. حال جلوتر برويم و ببينيم در انقلاب اسلامي كدام پروژه به اين ماجرا كمك مي‌كند و ارتباط اينها چيست؟ ارتباط اينها اساساً‌ چه چيزي مي‌تواند باشد و به كجا منجر مي‌شود؟ افرادي كه در مناطق خودشان متهم به «بابي بودن» بودند، مثلاً‌ ملك‌المتكلمين و سيدجمال واعظ اصفهاني در اصفهان، شريف كاشاني، ناظم‌الاسلام كرماني و خيلي‌هاي ديگر كه در شهرهاي خودشان متهم به بابي بودن و ازلي بودن هستند، مي‌آيند در تهران مستقر مي‌شوند و به برخي بيوت نزديك شده، كم‌كم خطباي مشروطيت در ايران مي‌شوند. اگر دقت كنيد، در مشروطه از دو خطيب به‌عنوان خطباي مشروطه ياد مي‌شود: يكي ملك‌المتكلمين است؛ ديگري سيدجمال واعظ. در اسناد و منابع مربوط به مشروطه، جلد دوم كتاب «تاريخ انقلاب مشروطيت»، اثر سناتور مهدي ملك‌زاده، كه پسر ملك‌المتكلمين است، به‌خوبي به اين ماجرا اشاره مي‌كند. هم به موقعيت ازلي‌ها اشاره مي‌كند و هم اينكه ازلي‌ها كارشان پيش نرفت و سرانجام به درگيري نظامي و مسلحانه با رژيم قاجار روي آوردند و اين باعث شد كه سركوب شوند. آن‌گاه از پديدة جديدي اسم مي‌برد. آن پديده، معتقدين يا آشنايان با فلسفة جديد است كه سعي دارند به‌گونه‌اي بين فلسفة جديد و دين جمع كنند. منظور از فلسفة جديد، همين مدرنيسم است كه در آن مقطع در غرب مباني آن توسط برخي انديشمندان مطرح مي‌شود. بدين‌ترتيب، همان كسي كه تا ديروز مي‌گفت من بابي و ازلي هستم، حالا ديگر در اين قالب و در اين هيئت مي‌آيد كه من يك مسلمانم؛ منتها مسلمان آشنا با فلسفة جديد؛ و مي‌خواهم در ايران آزادي و دمكراسي و قانون را حاكم كنم.
گروهي از اين افراد، حدود 54 نفر، در باغ سليمان‌خان ميكده اجتماع كردند و كميته‌اي تشكيل دادند. ملك‌زاده اسم اين گروه را كميته انقلاب گذاشته است؛ يعني كساني كه انقلاب مشروطه را سامان دادند. البته من قبول ندارم؛ من معتقدم مشروطه يك حركت درونيِ مردمي و ديني با قيادت مرجعيت شيعه بود كه اين فرق با نفوذ در مشروطه توانستند آن را از مسير خودش منحرف سازند و خارج كنند. اين گروه نشستي برگزار كردند كه در آن به موارد مختلفي اشاره كردند و مصوباتي داشتند؛ ازجمله اختلاف‌افكني در كشور بين قواي مختلف و استفاده از جاه‌طلبي افراد، براي آنكه آنان را با خودشان همراه كنند. همچنين به بعضي از روحانيون كه در مشروطه نقش داشتند، اشاره مي‌كنند و مي‌گويند: فلاني جاه‌طلب است؛ فلاني از لحاظ فكري يك مقدار به غرب متمايل است و مي‌توان از اين ظرفيت او استفاده كرد. همة اين موارد را لحاظ مي‌كنند. دو نكتة خيلي محوري مدنظر اينها قرار مي‌گيرد:
يكي اينكه در نجف بايد حتماً در بيت علما نفوذ كنيم و روي آقاي طباطبايي و آقاي سيدعبدالله بهبهاني تأثير بگذاريم. مثلاً‌ فلاني را بفرستيم؛ چون داماد اين خانواده است و با آنها ارتباط دارد؛ آن خانواده در نجف جايگاه دارد و اين‌گونه ما مي‌توانيم در حوزة نجف نفوذ جدي داشته باشيم. بر همين اساس، آقاي سيداسدالله خرقاني و سيدمحمدرضا مساوات و سيدجمال واعظ اصفهاني مأمور مي‌شوند به نجف بروند. مساوات و سيدجمال واعظ نمي‌توانند؛ ولي اسدالله خرقاني به‌سرعت به نجف مي‌رود و در نجف در بيت برخي علما، ازجمله در بيت مرحوم آخوند خراساني نفوذ مي‌كند و تا مدت‌ها تفسيرگر اخبار ايران در بيت مرحوم آخوند خراساني است تا اينكه مرحوم آخوند خراساني متوجه مي‌شود و او هم مجبور مي‌شود از نجف به ايران بيايد؛ ولي ديگر كار از كار گذشته بود و خيلي اتفاقات در ايران در آن مقطع رخ مي‌دهد.
نكتة ديگر ـ‌كه از مصوبات همان نشست بودـ اين بود كه مي‌گفتند با اينكه آزادي عقيده مورد اتفاق ما و مبناي تفكر ماست، ولي تا اطلاع ثانوي براي اينكه بهانه دست ملاهاي متحجر ندهيم، از برادران خواهش مي‌كنيم از شركت در مجالس مذهبي غيراسلامي خودداري كنند. اين مسئله نشان مي‌دهد، آن 54 نفر ـ كه اسامي آنها الآن معلوم است ـ افرادي بودند كه در مجالس مذهبي غيراسلامي شركت مي‌كردند. در ايران، مجلس مذهبي غيراسلامي چه مي‌تواند باشد؟ همين فرقة بابيه و بهائيه است. اين نشان‌دهندة نفوذ عميق اينهاست. اين مرحله كشف شد؛ آسيب هم زد؛ آسيب جدي به انقلاب مشروطه و به روحانيت شيعه در نجف و ايران وارد كرد و بين آنها اختلاف انداخت. اختلاف مرحوم خراساني و مرحوم صاحب عروه، سال‌ها بر حوزة نجف سايه انداخته بود؛ بعد هرچه پايين‌تر مي‌آمد، اين اختلاف شديدتر مي‌شد؛ يعني خود آقايان شايد خيلي بي‌محابا با همديگر مخالفت نمي‌كردند، ولي در بدنة پايين‌تر، ماجرا يك مقدار تندتر هم مي‌شد. اين گروه، يك نهضت مردم‌سالاري ديني در مشروطيت را كاملاً‌ ناكام گذاشتند و از آن يك نظام غيرديني، و حتي در دورة پهلوي يك نظام ضدديني درآوردند.
البته لازمة ريز شدن در اين مطالب، يك مقدار مطالعة قبلي است تا براي دوستان سوءتفاهم ايجاد نكند. اينكه مي‌گويم در بيت مرحوم آخوند خراساني نفوذ كردند و سعي كردند از ظرفيت روحانيت استفاده كنند، ذهن شما به اين سمت نرود كه طراح و برنامه‌ريز انقلاب مشروطه يا حركت روحانيت، اينها بودند؛ نه، اينها فقط براي اخلال و استفاده از ظرفيت روحانيت وارد مي‌شوند. مي‌دانند كه مردم به حرف آنها گوش نمي‌دهند و به حرف اينها وارد صحنه نمي‌شوند؛ بنابراين بناي خود را بر اين مي‌گذارند كه از اين ظرفيت استفاده كنند؛ ازاين‌رو ابتدا كاملاً‌ اظهار همراهي و تبعيت مي‌كنند؛ اما هرچه به مقصود خود نزديك‌تر مي‌شوند، بي‌پرواتر و وقيح‌تر مي‌شوند و برخورد تندتري مي‌كنند. تا زماني كه مرحوم شيخ‌فضل‌الله نوري را در تهران دار نزده بودند، هم حرمت سيدعبدالله بهبهاني را نگه مي‌داشتند، هم حرمت مرحوم آخوند را؛ اما به‌محض اينكه شيخ را دار زدند، عصر همان روز در روزنامة حبل‌المتين مقاله‌اي چاپ مي‌شود با عنوان «اذا فسد العالِم فسد العالَم». نويسندة مقاله، پسر اسدالله خرقاني است كه خود آقاي خرقاني در بيت آخوند خراساني نفوذ كرده بود. نويسنده در اين مقاله بقيه را تهديد مي‌كند و مي‌گويد: فكر نكنيد با شيخ‌فضل‌الله كار تمام مي‌شود. ما اجازة دخالت روحانيت در سياست و در قضاوت را نمي‌دهيم. اين مسئله، مبناي آنهاست. اتفاقاً‌ در همين باغ سليمان‌خانه ميكده، تفكيك دين از سياست را به‌عنوان يك اصل ذكر مي‌كنند و خيلي هم بي‌پروايند؛ يعني به‌موقع تهديد مي‌كنند؛ به‌موقع مي‌كشند و دار مي‌زنند و از هر موقعيتي كه براي آنها پيش مي‌آيد، خيلي به‌موقع استفادة كامل را مي‌برند.
در خصوص نفوذ آقاي اسدالله خرقاني در بيت مرحوم آخوند خراساني، همين قدر بدانيد كه خودش طي نامه‌اي كه در يادداشت‌هاي مستشارالدوله منتشر شده است، در صفحات پاياني جلد آخر، به تقي‌زاده و امثال او مي‌نويسد: هر حكمي كه مي‌خواهيد، بگوييد من از آخوند بگيرم و به شما بدهم. بعد اشاره مي‌كند به احكامي كه از مرحوم آخوند گرفته است. حكم فلان و فلان را من گرفتم. مي‌گويد تا دير نشده؛ معلوم است كه خود خرقاني هم دچار واهمه شده از اينكه مرحوم آخوند متوجه شده است كه او اين اخبار را غيرواقعي منتقل مي‌كند و تحليل‌هاي او تحليل‌هاي درستي نيست. نهايتاً‌ هم مرحوم آخوند متوجه مي‌شود و خيلي اتفاقات مي‌افتد كه آخر منجر به شهادت مرحوم آخوند خراساني توسط همين جريانات نفوذي در نجف مي‌شود. اينها را ديگر خود علما هم گفتند. مرحوم ملاعبدالله مازندراني باصراحت مي‌گويد: بهائيه ـ لعنهم‌الله ـ شعبة انجمن مخفي در نجف زدند. اول چه كار كردند؟ الآن سراغ من و مرحوم آخوند آمدند (اين را وقتي مي‌گويد كه هنوز مرحوم آخوند زنده بود). سپس مي‌گويد: وجود ما دو نفر را هم مضر به حال خودشان مي‌دانند و مي‌خواهند ما را از بين ببرند. كميتة ترور فرستادند و... . خودشان هم مي‌گويند؛ يعني اين تحليل من نيست؛ اسناد متعدد در اين خصوص وجود دارد.
اين مرحله‌اي كه مي‌خواهم عرض بكنم، به‌مراتب اهميت آن از اين مرحله‌اي كه الآن ذكر شد، مهم‌تر و خطرناك‌تر است. آنجا بالاخره يك شيخ‌فضل‌اللهي بود كه مي‌گفت: «اين بابي است»؛ حال قبول مي‌كردند يا نه، بحث ديگري است. بالاخره طرف معرفي مي‌شد؛ سيد‌جمال واعظ معرفي شد تا جايي كه كسروي هم مجبور مي‌شود و مي‌گويد: علي‌رغم اينكه رخت آخوندي بر تن داشت (عين عبارت كسروي است) به بنيان‌گذار اين دين اعتقادي نداشت. اين را مرحوم شيخ و امثال او افشا كردند.
به وقايع بعد از مشروطه مي‌رسيم و مي‌بينيم كه اوضاع به‌گونه‌اي ديگر مي‌شود. صبح ازل مي‌ميرد؛ وصي خودش را ميرزايحيي دولت‌آبادي قرار مي‌دهد و اتباع صبح ازل اصرار دارند كه بروند با دولت‌آبادي بيعت كنند؛ اما دولت‌آبادي نمي‌پذيرد و دو سه ماه اينها را معطل مي‌كند و بعد از دو سه ماه كه اينها اصرار مي‌كنند، مي‌گويد: بياييد. آنها مي‌آيند و مي‌گويند: ما مي‌خواهيم با شما بيعت كنيم؛ چرا شما اين‌قدر ما را معطل مي‌كنيد و اكراه داريد؟ مي‌گويد: چون شما به حرف من گوش نمي‌كنيد. مي‌گويند: ما هرچه شما بگوييد، تبعيت مي‌كنيم و شما را به‌عنوان وصي صبح ازل مي‌شناسيم. او به يك سماور آنتيك و دكوري كه روي طاقچه خانه‌اش بود اشاره مي‌كند و مي‌گويد: اين سماور را مي‌بينيد؟ مي‌گويند: بله. مي‌گويد: قبلاً از اين سماور چه بهره‌اي مي‌بردند؟ مي‌گويند: در آن آب مي‌جوشاندند و از آن چاي درست مي‌كردند. مي‌گويد: ولي الآن از آن چه استفاده‌اي مي‌شود؟ مي‌گويند: الآن آنتيك است و كسي به آن دست نمي‌زند. مي‌گويد: اگر من را قبول داريد و با من بيعت مي‌كنيد، دستور من اين است كه تا اطلاع ثانوي عين اين سماور آنتيك، مذهب باب را كنار بگذاريد و مانند يك شيء آنتيك با آن برخورد كنيد؛ يعني ديگر جايي اظهار نكنيد كه بابي هستيد. اين داستان را حسين مكي در كتاب خودش آورده است. ديگران نيز آورده‌اند؛ ولي حسين مكي با صراحت و مفصل آورده است. البته او به نظر من به‌اشتباه گمان مي‌كند كه ميرزايحيي دولت‌آبادي مهر پايان بر كارنامة بابيه و ازليه مي‌زند و مي‌گويد: اين شخص بابيه و ازليه را جمع كرد و تقية مطلق را رواج داد.
برخلاف اينها كه تقيه مي‌كردند، بهائي‌ها به عموم اعضاي خود مي‌گويند كه تقيه حرام است. براي همين است هر فرد بهائي بخواهد جايي عضو شود، دانشگاه برود يا در اداره‌اي استخدام شود، در فرمي كه به او مي‌دهند، جلوي مذهب و دين حتماً مي‌نويسد «بهائي». عامة آنها اين‌گونه‌اند. دو بهره هم هميشه از اين ماجرا برده‌اند. اگر نوشت بهائي، تكليف جمهوري اسلامي چيست؟ دانشجويي در كنكور شركت كرده و قبول شده است؛ يا همة مراحل استخدام را طي كرده و مي‌خواهد در اداره‌اي استخدام شود. در نهايت در فرمي كه به او مي‌دهند، در بند مذهب يا دين، مي‌نويسد: بهائي. تكليف چيست؟ اگر نپذيرد، بحث حقوق بشري مي‌شود؛ چنان‌كه الآن مكرر دراين‌باره خبرهايي مي‌شنويد و اين مسئله اصلاً تمام‌شدني نيست. اما اگر بپذيرد، چه؟ شما كسي را پذيرفته‌ايد كه به دانشگاه بيايد يا در اداره كار كند كه مي‌گويد: تبليغ جزء دين من است. ما مسلمان‌ها تبليغ را جزء دين نمي‌دانيم. تبليغ مي‌كنيم؛ ولي اين‌گونه نيستيم كه تبليغ را جزء دين بدانيم و اگر نكنيم مؤاخذه شويم و در دينمان نقصي باشد؛ ولي آنها اين‌گونه‌اند و تبليغ را جزء دين و وظيفة ديني خود مي‌دانند. بنابراين، عملاً‌ مثل اين است كه شما يك بمب ساعتي را در خانه خودت گذاشته باشي كه هر لحظه ممكن است منفجر شود. اين شخص وظيفه خودش مي‌داند كه به هر ترتيب وهابيت را تبليغ كند. دوستان ما گزارش كرده‌اند كه الآن شخصي هست كه در متروي تهران كرج مشغول تبليغ است. از كرج تا تهران تبليغ مي‌كند؛ بعد در تهران سوار قطار برگشت مي‌شود و دوباره از تهران تا كرج تبليغ مي‌كند و همين‌طور ادامه مي‌دهد. پول خوبي هم به اينها مي‌دهند. كار اين افراد تبليغ است.
اما بابيه به پيروانش گفت كه تقية مطلق بكنيد. تقية مطلق به معناي مهر پايان و باطل شد نيست؛ بلكه وارد يك فاز جديد مي‌شوند كه خيلي مخرّب است و بايد فعاليت اين افراد خوب پيگيري شود. حالا اگر قرار شد ديگر ادبيات بابي را نداشته باشيم، بايد با چه ادبياتي صحبت كنيم؟ مي‌گويد: بايد ادبيات مرجعيت شيعه را به‌كار ببريم. وقتي مي‌خواهند در يك جامعة ديني صحبت كنند و درعين‌حال حرف فلان مرجع شيعي را هم نزنند، چه بايد بگويند؟ معمولاً دو مسير را مي‌روند:‌ 1. ادبيات علم‌گرايانه در تفسير دين و در تفسير قرآن؛ 2. ادبيات وهابي. اسدالله خرقاني ـ‌كه عرض كردم در بيت مرحوم آخوند خراساني نفوذ كردـ بعداً‌ به ايران آمد و در ايران مدتي با رضاشاه همكاري داشت. كتاب‌هاي مختلفي دارد، از جمله «محو الموهوم» كه منظور او از موهومات، همين شعائر شيعي است؛ نه‌تنها شعائر، بلكه مباني شيعي؛ مثلاً در بحث مهدويت، مي‌گويد: «مهدي موهوم»؛ يعني آن را جزو موهومات مي‌داند و معتقد است كه اصلاً‌ وجود امام عصر عليه السلام و اعتقاد به ايشان، ساخته شده است. او مي‌گويد كه ما براي حل مشكلات جهان اسلام، به ادبيات انقلابي نيازمنديم. همين الآن اگر بخش‌هايي از كتاب آقاي خرقاني را براي شما بخوانند، مي‌گوييد: عجب روحاني روشن‌بين و نوانديش و ضد‌غربي‌اي است. برضد انگليس هم صحبت مي‌كند؛ اما مي‌گويد: علت عقب‌ماندگي مسلمانان، دوري از اسلام اوليه و اسلام خالص و راستين است. اولاً اسلام راستين چيست؟ بعد بايد چه كار بكنيم؟ مي‌گويد: ما بايد به شرايط چهل سال اول برگرديم. از او مي‌پرسند: به چهل سال اول برگشتيم، تكليف با امامت و وجود نص بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام چيست؟ مي‌گويد: همة اينها ساخته و پرداختة شيعه است. اين شخص به‌عنوان يك عالم شيعي است؛ تربيت‌شدة حوزة نجف است؛ در حجاز و مكتب محمدبن‌عبدالوهاب درس نخوانده؛ بلكه درس‌خواندة نجف است. براي اين او را به نجف فرستادند در بيت آخوند كه مي‌گفتند: آن موقعي كه در نجف بود، معتبر بود. آقاي خرقاني جزو همين كانون ازلي‌هاي پنهان است؛ منتها ادبياتش كاملاً‌ وهابي است. مي‌گويد: هرچه شيعه دربارة غدير و وجود نص بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌گويد، همه بي‌پايه است. او طرفدار تأسيس حكومت اسلامي هم هست و ضد انگليس است و مي‌گويد بايد جلوي اينها بايستيم؛ اما اينها ظاهر ماجراست. اصل حرف اينجاست كه نصي بر امام اميرالمؤمنين عليه السلام وجود ندارد. حكومت او هم از نوع حكومت‌هاي شورايي است. منظور او هم از حكومت اسلامي، حكومت شورايي است. صحبت‌هاي خرقاني را با صحبت‌هاي مصطفي طباطبايي كنار هم بگذاريد. مصطفي طباطبايي مروج رسمي وهابيت در ايران است. در اين شبكه‌هاي ماهواره‌اي، به‌ويژه شبكة كلمه ـ كه يك شبكة وهابي است ـ صحبت‌هاي مصطفي طباطبايي را زياد مي‌گذارد. او دربارة حكومت اسلامي يك بحث دارد. بحث او و بحث آقاي خرقاني را كه روحاني شيعه و درس‌خواندة حوزة نجف است، كنار هم بگذاريد، مي‌بينيد كه يكي هستند. هر دو معتقد به همان نظام خلافت هستند؛ منتها مي‌گويند: آن زمان شورا شش نفر بود يا تعداد آنها بعداً تغيير كرد؛ در سقيفه بيشتر بود، بعد شش نفر شد؛ الآن هم مي‌توان اين را در قالب همين انتخاباتي كه برگزار مي‌كنيم، اين را بپذيريم. بي‌جهت نيست كه ادبيات ايران در اين دوره، ادبيات ديني است؛ اما غير از ادبياتي است كه در حوزة ديني ما رواج دارد. بعد كم‌كم شريعت سنگلجي ميدان پيدا مي‌كند. وي مروج وهابيت است و كتاب «توحيد» محمدبن‌عبدالوهاب را ترجمه و در ايران چاپ مي‌كند. او چند كتاب ديگر در زمينة رد تشيع و مباني شيعي دارد. در طول دورة رضاشاه، در شرايطي كه مرحوم آيت‌الله حاج‌شيخ‌عبدالكريم حائري در بدترين و سخت‌ترين شرايط به‌سر مي‌برد و در تهران و شهرهاي ديگر تحت عنوان «طرح تقليل ارباب عمائم» عمامه از سر روحانيون برمي‌دارند، شريعت سنگلجي خيلي راحت هر شب صحبت مي‌كند و در هر شب يكي از مباني شيعي را زير سؤال مي‌برد. زيارت، شفاعت، توسل، رجعت و... را دانه به دانه زير سؤال مي‌برد. ادبيات هم ادبيات روشنفكرانه است.
حال دقت كنيد ارتباط اينها را با همديگر. مثلاً ارتباط شريعت سنگلجي را با ابوالحسن فروغي. اينها يهودي بودند؛ يهودي‌هايي بودند كه ازلي مي‌شوند؛ بعد در اين مقطع، يعني از دورة مشروطه به بعد، از اوايل 1300، اين آقا استاد قرآن مي‌شود و برخي از روشنفكران ديني ما در دورة معاصر، كاملاً‌ تحت‌تأثير ادبيات ابوالحسن فروغي و شريعت سنگلجي قرار دارند. خودشان با صراحت مي‌گويند كه تحت‌تأثير ابوالحسن فروغي و شريعت سنگلجي بوده‌اند. حالا افراد ديگر هم به همين صورت به اين جريان اضافه مي‌شوند. به‌نظر مي‌رسد كه‌ آنها با پنهان‌كاري مطلق توانستند با ادبيات وهابي در راستاي تضعيف تشيع در ايران حركت كنند و گام بردارند. در دورة پهلوي، برخي از اينها كاملاً‌ در خدمت رژيم پهلوي بودند. خودشان يا افراد نزديك به محافل آنها، مثلاً افرادي نظير ابراهيم حكيمي و محمدعلي فروغي، وابسته بودند. چنان‌كه گفته مي‌شود، تقي‌زاده و امثال او با اين محافل مرتبط بودند و در دورة پهلوي اينها حكومت را در دست دارند. حداقل دهة اول حاكميت پهلوي اول، اينها حكومت را در دست دارند. در دورة دوم، يك مقدار ميدان به بهائي‌ها داده مي‌شود. آقاي سميعي مي‌شود آجوادن محمدرضا پهلوي، كه وليعهد بوده است. رضاشاه اين كار را مي‌كند. آقاي آجودان، بهائي است و اينها در دورة رضاخان و بعد در دورة محمدرضا پهلوي در خيلي از نهادها حضور پيدا مي‌كنند. در دورة محمدرضا پهلوي، حضور بهائي‌ها خيلي علني است و بسيار فعال عمل مي‌كنند؛ به‌ويژه در حوزه‌هاي اقتصادي به‌طور جدي وارد مي‌شوند و در خيلي از زمينه‌ها نقش اول را دارند. منتها آن ‌ها همچنان آن مسير مخفي خودشان را ادامه مي‌دهند. آنان در دفتر فرح پهلوي هم حضور دارند. وقتي اعضاي دفتر فرح را نگاه مي‌كنيم، در سطوح مختلف بهائي‌ها را مي‌بينيم. در مطبوعات مربوط به بانوان، به‌ويژه اداره‌كنندگان اين مطبوعات، بهائي‌ها را مي‌بينيم. هم حضور بهائي‌ها و هم يهودي‌ها مثل‌ عينهما و سرشار و... بسيار جدي است. در ماجراي كشف حجاب رضاخاني، هم حضور بهائي‌ها را مي‌بينيم، هم حضور آن بابي‌هايي كه معروف به بابي بودند و ديگر نمي‌شد پنهان كرد؛ مانند خانوادة دولت‌آبادي. بعد در دورة محمدرضا پهلوي، عملاً‌ فرزندان اينها، همان ازلي‌هاي پنهان، كارهاي فرهنگي گسترده در ايران انجام مي‌دهند؛ مانند همايون صنعتي‌زاده، كه پدرش ازلي بود و خودش هم ازلي بود؛ بعد از شهريور بيست، توده‌اي مي‌شود؛ بعد آمريكايي مي‌شود و انتشارات فرانك‌لين را در ايران راه مي‌اندازد. وظيفة انتشارات فرانك‌لين ترجمة آثار آمريكايي و توزيع آن در كشورهاي جهان سوم، نظير ايران بود. شعبة ايران را همايون صنعتي‌زاده كه يك بابي ازلي بود راه مي‌اندازد.
جالب است بدانيد كه اين آقاي همايون صنعتي‌زاده، بعد از انقلاب هم زنده بود و الآن هم دربارة او بسيار تبليغ مي‌كنند. در سفري كه مقام معظم رهبري به كرمان داشتند، مسئولين استان كرمان آقاي صنعتي‌زاده را به‌عنوان كارآفرين به جلسه‌اي مي‌آورند كه حضرت آقا صحبت مي‌كردند. او را پشت تريبون مي‌آورند تا صحبت كند. اوبا يك حالت ويژه‌اي مي‌گويد من صنعتي‌زاده هستم. حضرت آقا مي‌گويند: شما آقاي همايون صنعتي‌زاده هستيد؟ يعني مي‌خواهند بگويند كه من تو را مي‌شناسم. مي‌بينيد كه بعد از انقلاب هم به‌عنوان يك كارآفرين، امكانات بسياري در كرمان و شهرهاي ديگر در اختيار او قرار مي‌گيرد؛ كسي كه مأمور بنگاه فرانك‌لين بوده است. اگر شما مي‌خواهيد اين شخص را خوب بشناسيد، كتاب «يك چاه و دو چالة» جلال آل‌احمد را بخوانيد. خيلي به شما كمك مي‌كند براي آشنا شدن با فضاي فرهنگي ايران در اين مقطع و كارهايي كه آمريكايي‌ها با استفاده از همين اشخاص و عوامل انجام مي‌دهند.
همچنين بنگاه ترجمه و نشر كتاب را يك بهائي راه مي‌اندازد، به نام احسان يارشاطر. اين شخص بعداً به آمريكا مي‌رود و معاونش بهرام فره‌وشي مسئوليت اين بنگاه را به عهده مي‌گيرد. پدر فره‌وشي از بابي‌هاي ازلي بود؛ يعني جابه‌جا، يا يك بهائي را مي‌گذاشتند يا يك ازلي را. او از بابي‌هاي ازلي بود كه زرتشتي شده بود و به‌شدت با همكاري پورداود در ايران تفكرات و منابع زرتشتي را رواج مي‌داد؛ يعني همچنان اين افرادي كه چنين شهرتي داشتند، به كار خود ادامه مي‌دهند. آن بدنة مخفي آنها، با استفاده از ادبيات وهابي، كار خودش را دنبال مي‌كند.
البته اين را بگويم: همة كساني كه از اينها تأثير پذيرفتند، با اين عنوان تأثير پذيرفتند كه اينها دارند تفسير نويي از اسلام ارائه مي‌كنند. بنابراين، تأثيرپذيرفتگان ربطي به بابيه و ازليه ندارند. آنان اصلاً‌ نمي‌دانند كه اينها چنين پيوند و وابستگي‌اي دارند؛ بلكه ادبيات آنها را شنيدند و خوششان آمد و پذيرفتند. اينها افراد شاخصي هم هستند؛ منتها الآن شرايط اين جلسه اقتضا نمي‌كند اسم آنها را ببرم؛ يعني براي اينكه فقط اسم آنها را پشت‌سرهم بگويم، فرصت ديگري مي‌طلبد.
به آستانة انقلاب اسلامي مي‌رسيم. در آستانة انقلاب اسلامي، به‌طور طبيعي بدنة اجتماعي بهائيان همچنان موظف مي‌شوند اعلام كنند كه ما هستيم؛ اما بالاخره طيفي از اينها هستند كه با وجود حرمت تقيه، براي آنها اين مجوز را صادر كردند كه همچنان تقيه كنند. بنده به دليل فرصت كم، ديگر دورة سيزده‌سالة حكومت هويدا و اتفاقات آن دوران نمي‌پردازم؛ اما آن طيف در بخش‌هاي مختلف نفوذ كرد. بهائيت يك برنامة ده‌سالة قبل از انقلاب داشت، از 1332 تا 1342. قرار بود در 1342 بهائيت در ايران رسميت پيدا كند. بعضي از آنها هم خيلي بلندپروازانه نگاه مي‌كردند. فكر مي‌كردند بهائيت مي‌تواند مذهب رسمي ايران بشود. اينكه نهضت حضرت امام از سال 41 شروع مي‌شود، ولي در سال 42 به اوج مي‌رسد و نوك حملة حضرت امام متوجه آمريكا و اسرائيل و انگليس و بهائيت مي‌شود، به اين علت است كه آنها يك برنامة ده‌ساله داشتند. گمان ما اين بود كه آنها بعد از انقلاب اسلامي ديگر خيلي از اين برنامه‌ها ندارند؛ ولي اخيراً‌ ديدم كه يك برنامة مفصل تا سال 2020 دارند. اين ظاهراً‌ يك برنامة بيست‌ساله است كه از سال 2000 شروع شده و تا 2020 ادامه دارد. شبيه آن چيزي كه در باغ سليمان‌خانة ميكده رخ داد و مشخص كرده بودند كه كجا بايد نفوذ كنند و چه كارهايي بايد انجام دهند، تقريباً همان موارد در اين برنامه ديده شده است؛ به اين صورت كه به علماي روشنفكر نزديك شويم و از اختلافات نظام، از خلأهاي قانوني و از فشار حقوق بشري استفاده كنيم. آنان بر جامعة هنري و حضور جدي در بين آنها خيلي تأكيد دارند. گفته‌اند بايد كارگردانان سني را پيدا بكنيم، بعد اگر شد، آدم‌هاي خودمان را تا اين رتبه ارتقا دهيم كه در حوزه‌هاي هنري حرف اول را بزنند. در بعضي از زمينه‌ها هم مثل لوازم يدكي برخي خودروها، دارو، لنز عينك و خيلي جاهاي ديگر، متأسفانه از خلأهاي قانوني يا پنهان‌كاري استفاده كرده و موقعيت برتري را به دست آورده‌اند.
بهائيت براي نابودي تشيع در ايران ساخته شد؛ اما وقتي در عمليات مستقيم

و علني توفيقي نداشتند، روش نفوذ را انتخاب كردند. هر دو فرقه، هم بابيت و هم بهائيت، مشروطة ايران را از مسير اصلي خودش خارج كردند. در دورة پهلوي، هر دو فرقه موقعيت دارند. پس از انقلاب اسلامي نيز فرقة ضالّه بهائيت فعاليت‌هاي گسترده‌اي را، هم براي به دست آوردن موقعيت در ايران و هم نفوذ در اركان مختلف، انجام داد.